بیشتر از یک هفته است که موجی از اعتراض و خشم با شعارهای «مرگ بر دیکتاتور» و «زن، زندگی، آزادی» ایران را فراگرفته است. این اعتراضات در پی کشتهشدن دختری کُردتبار بهنام مهسا (ژینا) امینی که توسط گشت ارشاد در تهران بازداشت و به کُما رفته بود و سرانجام روز (جمعه، ۲۵ سنبله) در یکی از شفاخانههای پایتخت جان باخت، بالا گرفته و نام او بیش از ۸۰ میلیونبار تنها در توییتر تکرار شده است. مردان و زنان ایرانی این روزها متحد و یکپارچه برای مرگ مهسا عزاداری و دادخواهی میکنند.
مسعود کیمیایی، کارگردان، مهران مدیری، کارگردان و بازیگر، بهمن قبادی، کارگردان، همایون شجریان، خواننده و آهنگساز، مریم بوبانی، بازیگر، کتایون ریاحی، بازیگر، امین حیایی، بازیگر، علی کریمی، فوتبالیست، وریا غفوری، ورزشکار، عادل فردوسیپور، مجری معروف و محبوب ورزشی و طیف گستردهای از سلبریتیهای شناخته شده، بدون در نظر گرفتن خطرات و محدودیتهایی که از جانب حکومت ولایت فقیه ایران متوجه آنان است، تمامقد و با شجاعت در کنار مردم ایستاده و حمایت خود را از این دادخواهی صراحتا اعلام کردهاند.
در همسایگی ایران، کشور ما افغانستان در (۲۸ حوت ۱۳۹۳) شاهد قتل بیرحمانه و وحشتناک دختری ۲۷ ساله بهنام فرخنده ملکزاده بدست جمعیت خشمگین مردم بود که او را به سوزاندن قرآن متهم نموده بودند و حکم مرگش را در نزدیکی مسجد شاه دوشمشیره کابل صادر کردند. با وصف شباهت شکلی و هممانندی جنسیتی در هر دو صورتِ تراژیدی، واکنشها و برانگیختگیِ اجتماعی-فرهنگی نسبت به آن، دچار تفاوتهایی بود که هم محل بحث است و هم قابل تأمل. از این رو در پاسخ به این پرسش که «چرا کشتهشدن مهسا امینی علیرغم سرکوب حکومت و خشونت پولیس، توانسته در ایران موج فراگیری (فارغ از قوم و نژاد و جنسیت و زبان) از اعتراضات سراسری نسبت به استبداد دولت را به میان آورد، اما مرگ فرخنده نتوانست خشم و اعتراض سیاسی-اجتماعی مشابه در افغانستان ایجاد نماید؟» روزنامه اطلاعات روز دیدگاه تعدادی از کنشگران را بهصورت اجمالی در این یادداشت گردآوری کرده است.
سید طیب جواد، سفیر پیشین افغانستان در بریتانیا و مسکو
اگر صادقانه و مستقیم به موضوع بپردازیم؛ناکامی مردان افغانستان در ایستادگی با زنان قهرمان و شجاع افغان (بهگونهای که مردان ایرانی در حال انجام آن هستند)، در کنار ناکامی آنها در دفاع از وطن، آزادی و ارزشهایشان (بهگونهای که اوکراینیها انجام دادند)، مستلزم نگرشی جدی در آمال و انگیزهها، تفکر منتقدانه و بازنگری در رویکرد خود است.
لینا روزبه، نویسنده و روزنامهنگار
تفاوت جامعه ایران با جامعه افغانستان در این است که در افغانستان، خشونت علیه زن نهادینه شده است. دلیل آن نیز پنجدهه جنگ، بیسواد ماندن یک نسل کامل، بازماندن مردم از تجربه زندگی عادی بهدلیل جنگ و پیامدهای آن که شامل فقر و عقبماندگی فرهنگی و اجتماعی بود، زمینه نفوذ و رخنه افراطگرایی در جامعه را کاملا مساعد ساخت. در ایران، بناهای جامعه و روال زندگی مردم با انقلاب در آن کشور متحول نشد. مردم با مشکلات مختلف دستوپنجه نرم میکنند ولی تداوم یک روال زندگی آرام نسبی و عدمفروپاشی بناهای اساسی جامعه، مانع رخنه کامل افراطگرایی در تمام نفوس آن کشور گردیده است.
در افغانستان، سنتی بودن جامعه قبل از آغاز جنگها و بعد تأثیرات مختلف جنگ و پیامدهای آن که تمام ساختارهای جامعه را از هم فروپاشید و بر اثر آن، گسترش افراطگرایی و حال نظام طالبان که نماد کامل از افراطگرایی و تبعیض علیه زن است، ارزش و جایگاه زن را در جامعه تا حدی تنزیل داد که حق و دادخواهی برای زنان در سایه جنگ و فقر و تهیدستی، بیمعناترین گزینه برای مبارزه مدنی تلقی میشود. به همین دلیل است که جایگاه زن دوباره چاردیواری خانه گردیده و با رخنه افراطگرایی در ذهن جامعه، زن، ملکیت مرد تلقی میشود تا انسان و هدف از خلقتاش فقط تولید نسل برای مرد است و اطاعت از اوامر او.
بهار سهیلی، کنشگر سیاسی و فعال مسائل زنان
در هر دو تراژیدی، قربانی، زنانی جوان هستند که در یک لحظه، مسیر زندگیشان دگرگون میشود و مرگ شان جامعه و فراتر از مرزهای جغرافیایی را در بهت فرو میبرد.
فرخنده، قربانی سنت مردسالاری و دینخویی جامعهای بهشدت خرافاتی و زنبیزار شد. رویدادی که ثابت کرد ۲۰ سال حضور امریکا و دموکراسی نتوانسته نقش محاکم صحرایی و خشونت عریان را حتا در مرکز کابل و در میان پایتختنشینان کمرنگ سازد.
فرخنده در اعتراض به سنت و محکمه صحرایی در قلب شهرنشینی، تبدیل به درآمد و پروژه شد نه هدفی برای تغییر ذهنیت سنگ بدست و الله اکبر گویی مردان خشمگین. این پروژه از خانوادهی خود او اتفاق افتاد. اعضای خانوادهی او صاحب منصب و مزایا شدند و دیگر کسی از آنها حرفی نشنید. اکثر زنانی که تابوت او را بر دوش کشیده بودند، خلاف ارزشها آلوده به فساد و اقدامات ضد ارزشی شدند که در آن روز آنها را زیر تابوت فرخنده جمع کرده بود.
اما مرگ ژینا (مهسا امینی) جنبهی سیاسی داشت. واقعهای که پس از ۴۲ سال دیکتاتوری اسلام شیعی در ایران، تورم شدید، فقر گسترده و خشونت بیش از حد علیه مردم، مخصوصا اقلیتهای قومی و مذهبی، بهانهای شد تا خشم انباشهشدهی مردم یکدست در خیابان فریاد زده شود.
حجاب اجباری در ایران نه یک قانون شرعی و حکم دینی بلکه فراتر از آن، بیانگر میزان اقتدار و حاکمیت جمهوری اسلامی است. حجاب، مسألهای که صف دولت و دشمن دولت را در غالب ستمگر و ستمدیده مشخص میسازد. وقتی ستمدیده حجاب بر زمین میکوبد، در واقع پرچم جمهوری اسلامی را بر زمین زده و محکوم به گلوله است.
مردم ایران پیش از این نیز بارها علیه حکومت به اعتراضات سراسری بیشماری دست زده بودند، حال اینکه فاجعه فرخنده در دورانی اتفاق افتاد که اکثر مردم افغانستان، دولت قبلی را هرچند فاسد و متقلب اما بهتر از طالب و «وضعیت بدتر» میدانستند.
فرخنده ابزاری بود برای سودجویان و منفعتطلبان نیولیبرالیسم مشهور دودههی گذشته اما مهسا امینی همانطور که ایرانیها میگویند، اسم رمزی است که تمام ستمدیدگان را زیر یک چتر در برابر استبداد و ترور متحد میکند.
حمیرا قادری، نویسنده و استاد دانشگاه
من مدتها در ایران مهاجر بودم و باهمی ایرانیها را هنگام مصیبت بارها دیدهام. ایران به شمال و جنوب تقسیم نشده است. کنشگرش باسواد است و در جغرافیایی که در آن زندگی میکند پشت جایزه و قهرمانی نیست. پروژهبازی ندارد. جیبش با جیب ملت یکی است. روشنفکرش که مینویسد و رهبری میکند، هویتی سرتاسر ایرانی دارد. روشنفکر افغانی «اگر داشته باشیم و ادعایم به قول ایرانیها گنده نباشد» مغزش در منجلاب قومیت متعفن شده است. برعکس ایران، روشنفکر افغانی انسانیت را شرق و غرب میکند. تنور حقوق بشر هم گاهی در جنوب گرم است و گاهی در شمال.
دو زن در هلمند توسط طالبان هنگام بازرسی خانهبهخانه کشته شدند، چند شمالی این جنایت را تقبیح کرد. اسیر پنجشیر دست بسته تیرباران شد، چند کنشگر جنوبی صدا بلند کردند. ایرانی، ظالم را با ایدئولوژیاش شناسایی میکند، اما قلم بدست افغانی ظالم را با قومیتش تعریف میکند. در افغانستان روی جنایت خودی مدام خاک ریخته میشود. ایرانی در هر گوشهی دنیا صدای یک ایرانی است؛ این صدای یکدست جنسیت ندارد. اما در افغانستان غصهی دروازههای بسته مکاتب تنها میراث زنان است. برای همین تیم کرکت با گروهی که زنان را حذف میکنند، شانهبهشانه عکس یادگاری میگیرد. ما در بیسوادی فرهنگی-اجتماعی غرق هستیم. ما مردمانی میهندوست نبودهایم. ما برای هموطنی کمر نبستهایم. در افغانستان هیچ من، ما نشده است. ما اعتقادی به ما نداریم. خونی که در افغانستان ریخته میشود، خونی برای حفظ قومیت است نه فراتر از آن. خون در جوی قومیت، همدلی نمیآورد.
سنجر سهیل، صاحبامتیاز روزنامه ۸صبح
مقایسه جامعه افغانستان و ایران به دلایل زیادی، ممکن نیست. جامعه ایران، با سوادتر، مرفهتر و بازتر است. افغانستان در کنار تجربهی جنگ ۴۰ ساله که بسیاری از شیرازههای اجتماعی را ویران کرده و باعث ایجاد بیاعتمادی مردم به یکدیگر شده، هنوز یک جامعه بدوی است. دغدغهی بخش بزرگی از جامعه افغانستان، نخست نان و بعد پیوندهای قبیلهای است. انسان بدوی، غریزی میاندیشد. به همین خاطر است که بخش عمدهی گفتمان سیاسی و فرهنگی ما تبدل به جنگ قومی و قبیلهای شده است. ما تا زمانی که از مرز بدویت به مدنیت عبور نکنیم، شکلگیری جنبشهای اجتماعی در برابر جهالت طالبانی و انواع دیگر از همین جنس، بعید است. طالبان کل مردم را اسیر کردهاند و همه را یکسره از مزایای یک زندگی حداقل انسانی محروم کردهاند. اما شماری از به اصطلاح کتابخواندههای ما به قومیت طالبان چسپیدهاند.
اصیلا وردک، دیپلمات پیشین و فعال حقوق بشر
موضوع اول این است که مسائل زنان، دختران و در كل مسائل فمینيستى و جنسيتى در افغانستان هنوز هم در بستر اجتماعى و فرهنگى و سنتى ما نهادينه نشده و همان جامعه مردسالاری است كه سالها فكر كرده زن يا در خانه يا در گور باید باشد. تعداد مردانی كه در اعتراض بهخاطر كشتهشدن فرخنده در كنار زنان بودند، بسیار اندک و فقط در كابل بود؛ ضمن اینکه همان حضور اندک نیز مقطعی بود.
بحث دوم، مسائل سنتى، زبانى و قومى بوده كه همهی ما را (مرد و زن) تکه تکه و از هم جدا نموده است. ما هيچ وقت بهعنوان یک ملت بهخاطر نابرابرى و عدالت اجتماعى در كنار هم نبوديم.
بحث ديگر نبود آگاهى سياسى در بين جامعهی مردسالار افغانی است كه فكر مىكند هر مشكلی كه برای زن در اجتماع و حتا خانه بهوجود میآید، ريشهاش فحشا و فساد اخلاقى است و خود زنان بايد آن را حل كنند. حتا در بعضى قضايا برخلاف توقع ما، مردان در كنار مجرمين میایستند.
مسأله معترضين و شجاعت امروزى زن و مرد ايرانى و حمايت شان از مسائل زنان و دختران که بیانگر بلوغ سیاسی و فرهنگی آنها است، واقعا قابل تمجيد است و امیدوارم برای زنان ما نیز الهامبخش باشد.
فردوس کاوش، روزنامهنگار و مترجم
شرایط اجتماعی و فرهنگی در ایران و افغانستان متفاوت است. برمبنای آمار، اکثریت جمعیت ایران شهرنشین و تحصیلکردهاند. این فکتورها فرهنگ مشارکتی را در جامعهی ایران تقویت کرده است. وقتی نرخ سواد بالا باشد، شهروندان توانمند میشوند، دسترسیشان به اطلاعات بیشتر میشود و میزان مطالبهگریشان بالا میرود. رعایت حقوق بشری افراد در چنین جامعهی بدل به مطالبهی محوری میشود و فرهنگ سنتی به حاشیه میرود. در افغانستان فرهنگ سنتی، روستانشینی و نرخ بیسوادی بسیار بالا است. به همین دلیل حقوق زنان و حقوق بشری افراد بدل به مطالبهی محوری نمیشود. شهرهای افغانستان در ۲۰ سال گذشته رشد فرهنگی قابل توجهی داشتند اما به زمان بیشتری نیاز بود تا فرهنگ مشارکتی تقویت شود و هویت فردی نهادینه گردد.
سمیه رامش، شاعر و نویسنده
مقايسه دو رخدادِ فرخنده و مهسا نشان از اين دارد كه مناسبات و فرهنگ جامعهی افغانستانی هنوز قبيلهای، قومی، واپسگرایانه، زنستيز و اسلاممحور است. در جامعهی افغانستان هم در دوره جمهوريت و هم در دوره طالبان ستم و تبعيض جنسيتی، عليه زنان و نابرابری، جزئی از بافت و ساخت جامعه بوده است و طی سالهای متمادی از زنان قربانی گرفته است. با اين وجود جامعه انسانی افغانستان برای مبارزه با نابرابری، ستم، تبعيض و خشونت متحد نشده است. چرا كه گفتمان سياسی افغانستان، گفتمانی انسانمحور و مبتنی بر ارزشهای حقوق بشری نيست.
امروز كه جنبش زنان عليه طالبان از اولين و قویترين جنبشهای موجود عليه طالبان است، برای آزادی، عدالت و برابری مبارزه میكند و طی يک سال گذشته قربانیهای زيادی هم داده است، مرد جامعه افغانستانی با اين جنبش و اين مبارزات همسو و همصدا نيست.
طی يک سال گذشته گروه طالبان زنان را بهطور سيستماتيک از فعاليتهای سياسی، اجتماعی و فرهنگی منع كردهاند. در يک سالی كه مكاتب متوسطه و لیسه بهروی دختران بسته شدهاند و زنان تمام آزادیهای فردی خود را از دست دادهاند؛ جامعه اما برعليه اين ستم و خشونت خاموش بوده است .
به اين سبب گفته میتوانيم که ملت ايران، ملت آگاه، باسواد، متمدن و باورمند به آزادی، برابری و عدالت است. مطالبات مردم ايران، استوار بر اصول انسانی و ارزشهای حقوق بشری و فراتر از قوانين بستهبندیشدهی يک نظام اسلامی است كه بر آنها تحميل شده است.
ما در افغانستان راه درازی را در ابتدا برای ملت شدن و سپس پشت سر گذاشتن مناسبات قومی، قبيلهای و سلطهی قوانين سختگيرانهی اسلامی پيش رو داريم. تا زمانی كه در افغانستان برای طيفهای مختلف سياسی و اجتماعی و احزاب موجود، «زن» يا «وضعيت زن» يک مسأله نيست، مرگ هزاران فرخنده و تبسم و رخشانه نمیتواند خط روشن و متحد آزادیخواهی را در برابر واقعيت موجود ايجاد كند.
زلا زازی، افسر پیشین وزارت داخله و فعال مدنی
افغانستان کشوری بهشدت مذهبی و مردسالار است که هیچگاه در هیچ رژیم و دوره، زن را بهعنوان یک انسان و همنوع خود نپذیرفته است و دلیل بزرگ نپذیرفتن زنان در جامعه از بیسوادی مردم سرچشمه میگیرد. بدبختانه که مردم هیچگاه منافع واحد نداشتهاند و همیشه مصروف تقسیمات قدرت از لحاظ منافع قومی، سمتی و زبانی بودهاند. همین خود باعث شده است که یکپارچگی وجود نداشته باشد و سنتهای ناپسند که از قرنها در کشور حاکم بوده و همیشه بهطور مستقیم و غیرمستقیم مرد را بهعنوان صاحب حق معرفی کرده است.
زنان نه از لحاظ جایگاه اسلامی و نه انسانی حقوق خود را حاصل نکردهاند و از سوی جامعه، مردم و حتا خانوادهی خود شان سرکوب شدهاند. تا امروز قوانین و همهی سنتهای موجود حتا دین برعلیه زنان استفاده شدهاند. در قرن بیستویکم به زن در افغانستان هنوز بهعنوان یک جنس یا برده نگریسته میشود یا هم در خیلی موارد از زنان استفاده سیاسی صورت میگیرد و جامعه از بیداری و آگاهی زنان ترس دارد.
برای همین هیچگاه مردان از اعتراضات زنان در افغانستان حمایت نکردهاند. در حالی که جامعهی باسواد و آگاه ایران، وضعیت متفاوتی دارد. بیشتر از یک سال است که دروازههای مکاتب بهروی دختران بستهاند اما مردان این سرزمین با آن همه ادعای غیرت، صرفا برای اینکه در مورد ریش شان حرف زده نشود اعتراض کردند؛ ولی هیچگاه برای حقوق دخترانشان صدا بلند نکردند.

عکس: شبکههای اجتماعی
سلیمان دیدار شفیعی، شاعر
گستردگی اعتراضات بهخاطر کشتهشدن مهسا امینی در ایران در مقایسه با دامنه کوچک اعتراضات در برابر قتل فجیع فرخنده و رخشانه در افغانستان را میتوان در دو مورد برجسته، اول خرد و سواد جمعی جامعه و دوم میزان همبستگی و حس مشترک اجتماعی برشمرد. به باور من، مردم هر دو کشور قربانی تشدد و محدودیتهای مذهبیاند؛ اما آنچه واکنش در چنین موارد را تقویت میکند در گام نخست، آگاهی و خرد جمعی جامعه است که قدرت تفکیک مسائل و بیداری حقوقی و مدنی را در بین مردم ایران بهوجود آورده است. از همین رو، آنچه در ایران و افغانستان بهعنوان عوامل فاجعه مطرح است با هم کاملا متفاوت اند. در افغانستان بخشی از جامعه، فرخنده را به قتل میرساند، اما در ایران بخشی بزرگی از جامعه در برابر قتل ندا آقاسلطان و مهسا امینی که توسط عوامل رژیم و نظام به قتل رسیدهاند، میایستند و اعتراض میکنند.
فاکتور دوم، همبستگی و حس مشترکی است که بدون در نظرداشت زبان و قومیت، پتانسیل جمعی را برای انسجام یک اعتراض گسترده در ایران شکل میدهد. جامعهی ایران در مقایسه با جامعهی افغانستان از حس مشترک و همبستگی بیشتری برخوردار است. یاد مان باشد، صرف نظر از قضاوت تاریخی و سیاسی در رابطه به رژیم ایران، این رژیم که اکنون به مکیدن خون مردم رو آورده است، زمانی در نتیجهی همبستگی و انقلاب همین مردم روی کار شد. یعنی آن حس همبستگی و منافع مشترک بدون در نظر داشت اینکه در آن برههی تاریخی چقدر درست و یا غلط بود و یا خواستگاه ایدئولوژیک و سیاسیاش چه بود؛ باعث شد، نظام شاهی از هم بپاشد و نظام کنونی روی کار شود.
مجیب مهرداد، شاعر و روزنامهنگار
در ایران سطح سواد مردم و وفاداریشان به کشور مشترکی بهنام ایران بالا است. افغانستان یک کشور با اکثریت بیسواد و تقسیمشده از لحاظ اجتماعی است و چیزی بهنام ارزش مشترک ملی وجود ندارد. در چنین کشوری بهوجود آمدن حرکت ملی مشکل مینماید.
کریستال بیات، کنشگر مدنی
افغانستان دارای فرهنگ سیاسی سنتی، قومی و قبیلهای است. فرهنگ سیاسی سنتی غالب و حاکم بر افغانستان موجب میشود که مرگ فرخنده نتواند موجب شکلدادن اعتراضات گستردهای شود. افکار و اندیشههای قومی یکی از چالشهای جدی فراروی شکل نگرفتن جنبشهای اعتراضی ملی در این کشور است. نگاه مردسالارانه و فرهنگ پدرسالار باعث میشود در کشور افغانستان مردم در مقابل خشونت، قتل، بازداشت و سرکوب زنان بیتفاوتی اختیار کنند.
نگاهی بهشدت جنسیتی و تبعیضآمیز، مرد افغانستانی را از رفتن به سمت دادخواهی برای زنان باز میدارد. فراموش مان نشود که در برابر خشونت و ظلمی که بر مردان چه در نظام گذشته چه حاکمیت فعلی انجام میشود، نیز مردان کمتر اعتراض میکنند؛ این زنان هستند که حساسیت نشان میدهند و اعتراض میکنند. مسألهی مهم دیگر نگاهی قومی نسبت به اتفاقات خشونتبار، یعنی نگاهی قومی نسبت به قربانی است. مثل همان بیت معروف مرحوم باختری «درد هرکس به خودش مربوط است».
اکثرا در افغانستان به قومیت قربانی توجه میکنند که از کدام قوم است. مهسا امینی یک کُرد است؛ مربوط به یکی از اقوام اقلیت در ایران. در آنجا مردم به اینکه مهسا از کدام قوم و تبار است نمیپردازند. آنجا خشونتی در برابر یک انسان صورت گرفته و باعث مرگاش شده است. افکار عمومی و خرد جمعی به علت و عوامل مرگ مهسا میپردازند. نظام حاکم و قوانین سختگیرانه و افراطی موجب مرگ مهسا شده است. به همین دلیل خرد جمعی، شعور اجتماعی و بیداری مردمی نظام را نشانه میگیرد. در افغانستان کمتر به علل و عوامل ریشهای و تاریخی و نظام در اتفاقات خشونتبار پرداخته میشود. اعتراضات ضد حکومتی امروز در ایران محصول قربانیهای بیشمار زنان ایرانی است. زنان زیادی همهروزه در افغانستان قربانی میشوند. روزانه شاهد لتوکوب، خشونت، بازداشت و کشتار زنان در نقاط مختلف افغانستان به بدترین شکل آن هستیم اما کمتر بازتاب پیدا میکند و کمتر به آن پرداخته میشود. در این کشور اتفاقاتی متذکره به امر معمول و عادی مبدل شده است، در حالیکه در ایران مرگ یک انسان عادی نیست.
تفاوت دیگر در پیوند به قضایایی خشونتبار در ایران و افغانستان میزان تعلیم و تحصیل است. میزان آگاهی و بیداری مردم ایران با افغانستان اصلا قابل مقایسه نیست. مردم ایران به آموزش و پرورش دسترسی کامل دارند و زنان و مردان آن کشور به آگاهی مطلوب رسیدهاند. البته حمایتهای بیرونی از شورشها و اعتراضات در داخل ایران چه از سوی شهروندان خارجنشین ایران و چه از سوی کشورهای مخالف جمهوری اسلامی و نقش فعالان حقوق بشر را نمیتوان نادیده گرفت. امیدوارم روزی مردم ما نیز به این درجه از شعور و آگاهی برسند.
لیمه آفشید، شاعر
اساسیترین تفاوت به نظر من این است که مهسا توسط دولتی کشته میشود که تودهی مردم مخالف رفتارها و باورهای آن اند، اما فرخنده از سوی مردم عام زجرکُش شد. تفاوت در سطح آگاهی مردم است. تفاوت در اولویتها است. اولویت بسیاری از مردم در افغانستان آزادی و عدالت نبوده است؛ اولویت این است که فردی از قوم و ملیت خود شان برسر قدرت باشد و برای رسیدن به آن حاضر اند هر نوع ارزشی را قربانی کنند. ما سالها است شاهد مباحث این چنینی هستیم.
بحث دیگر تعصب دینی است. در افغانستان، این تعصب بهجای بسیاری از مردم فکر میکند و تصمیم میگیرد، حتا اگر هیچ رد پایی از منطق و عقلانیت در آن تصامیم دیده نشود. این اتفاقی بود که در قضیهی فرخنده افتاد. حال آنکه ایران جامهای با اکثریت باسواد و ارزشگرا دارد.