پیرمرد ناگهان با بوق موتر از جایش تکان میخورد. رانندهی یک موتر شخصی با صدای بلند فریاد میزند: «فکرت کجاست کاکا؟» پیرمرد سرش را به بهانهی عذرخواهی تکان میدهد و بدون اینکه چیزی بگوید از سرک رد میشود.
پل سرخ، مثل هرجای دیگر کابل، حالوهوای سالهای قبل را ندارد. از بازار کسبهکاران و دستفروشان خبری نیست. کافهها و قهوهخانهها در این نقطه یا بسته شدهاند یا دیگر آن رونق گذشته را ندارند. کتابخانهها، گلفروشیها، محصولات دستی، رستورانتها و شیرینیپزیهایی که در روز شاهد حضور صدها خریدار بودند، با حاکمیت طالبان بازار اکثر آنان با رکود مواجه شده است.
سقوط دولت بدست طالبان، تنها صفحهی تغییر در ساختار سیاسی و اداری افغانستان نبود. بلکه تجربه یکونیمسالهی حاکمیت طالبان نشان میدهد که جامعهی افغانستان از لحاظ رفتاری و اخلاقی نیز دستخوش تغییرات زیادی گردیده است. شماری از روی ناگزیری و ترس، شماری هم به اقتضای «رسم زمانه» خودشان را با نیروهای طالبان همسان و همرنگ ساختهاند.
در قلب پایتخت، جایی که به «شار» معروف است، بساطی از کلاهفروشیها هموار شده که ظاهرا از بازار خوبی برخوردار است. شمار زیادی مردم به تقلید از نیروهای طالبان «کلاه قندهاری» میپوشند؛ کلاهی پیشباز دوخته شده از مهرههای ظریف و رنگارنگ که مردم ولایت جنوبی افغانستان، قندهار، خاستگاه طالبان آن را بهسر میکنند. استفاده از کلاه در افغانستان البته پیشینهی عقیدتی هم دارد. شماری از مردم این کشور در هنگام نماز کلاه گِرد و ساده بهسر میکنند که بهباور اسلامگرایان، پوشیدن آن در هنگام نماز واجب است. بیجهت نیست که شمار کلاهفروشیها و البته متقاضیان استفاده از کلاه چندبرابر شده است.
برای کسانی که تصویری قبل از ورود طالبان به کابل از این ولایت در سر دارد، پوشیدن کلاه قندهاری شاید با لباس رسمی و عصری کمی عجیب به نظر برسد. اما باید قبل از هرچیزی، تصویر کابل قبل از طالبان را با تصویر جدید این شهر از هم متمایز ساخت. زیرا در افغانستان زیر ادارهی طالبان، دیگر از آن بچههای شیکپوشی که با کتوشلوارهای شیک و بوتهای برند در شهر نو کابل دیده میشدند، یا دختران شوخ و سرمستی که در کافهها نشسته و قهوه مینوشیدند، کسی به چشم نمیخورد. تصویر امروز افغانستان در اکثر نقاط، مردمانی با لباسهای محلی (پیراهنتنبان) است که چندان دقتی در انتخاب رنگ و سلیقهی آن نمیکنند. به قول شهروندی که میگوید: «فعلا لباس تنها وظیفهی پوشانیدن و گرم نگهداشتن بدن را دارد. دیگر عصر شیکپوشی و تیپهای باکلاس گذشته است.»
البته، تفکر سنتی و محلیگرایانه از ظاهر آدمها تنها در لباسها نمایان نشده. بلکه ریش هم در افغانستان زیر حاکمیت طالبان، جایگاه بارز و برجستهای بر خودش اختصاص داده است. چنانچه شمار کسانی که ریش خودشان را میتراشند، شاید انگشتشمار و بسیار محدود اند. نیروهای امر به معروف و نهی از منکر طالبان در بازارها با چپنهای سفید گشتوگذار میکنند تا مردم را از تراشیدن ریش یا اصلاح موهای سر به شیوههای «غربی» بر حذر دارند.
در شهر نو کابل قدم میزنم. چشمم به کودکانی میخورد که اجناسی در دست دارند و به هر رهگذری رجوع میکنند که چیزی از آنان بخرند. شمار کودکان کار نه تنها در شهر نو بلکه در تمامی نقاط کابل بهصورت سرسامآوری افزایش یافته است. در موارد زیاد، رهگذران توجه چندانی به این کودکان ندارند زیرا افکار آرام و آسوده برای رهگذران نمانده که بتوانند به لحظهیشان فکر کنند. افکار پریشان، ارواح سرگردان و جسمهایی که خستگی در آنها از دور موج میزند.
در طول سالهای گذشته، به تصور مردم عام کسانی که در نقاط اعیاننشینِ مثل شهر نو، شهر، وزیر محمداکبرخان، پل سرخ و… دکان و دفتر داشتند، از روزگار خوبی برخوردار بودند و به اصطلاح «نانشان در روغن بود». اما اکنون با عبور از جادههای این نقاط مزدحم و شیک کابل، میتوان چنین فرضیهای را به راحتی رد کرد. کاهش حضور مردم در جادهها و اوضاع نامساعد اقتصادی، نه تنها بر بازار این فروشندگان، بلکه بر اوضاع روانی آنان نیز کاملا مشهود و محسوس است. چهرههای فروشندگان، کسبهکاران و دکانداران بهشدت بههم ریخته و گرفته به نظر میرسد. انگار همگی از آیندهی مبهم هراس دارند و نسبت به سرنوشت خود نگران اند.
زنان در حبس
حتما در چند ماه اخیر چشم تان به فرمانهای طالبان که در مورد زنان منتشر کرده، خورده است. «زنان اجازهی کار ندارند»، «دختران اجازهی رفتن به مکتب و دانشگاه ندارند»، «زنان اجازهی رفتن به پارکهای تفریحی ندارند» و… با این وضعیت، شاید تصور کنید که زنان از جامعه در حال حذف هستند و حضور آنان بهطور قابل چشمگیری کاهش یافته است. باید گفت که تصور شما کاملا درست است. جادههایی که زمانی در آن خندههای مستانهی دختران میپیچید، اکنون جایش را با صداهای خشنی از نیروهای طالبان تبدیل کرده که فریاد «امر به معروف و نهی از منکر» بلند میکنند. جلوههای زیبا از لباسهای شیک و رنگارنگ زنان، اکنون به تصاویری بسته و عقبمانده از کابل تبدیل شده که زنان و دختران خودشان را در آن بیگانه و ناامن تصور میکنند.
حضور زنان و دختران در بازارها و جادههای عمومی کابل بسیار کمرنگ شده است. دخترانی که تقریبا همهیشان لباسهای گشاد و سیاه به تن میکنند و صورتشان را با چادرها یا ماسک پوشانیدهاند. دختران جرأت وارد شدن به دکانها را بدون یک عضو مرد خانواده یا به اصطلاح طالبان، «محرم» ندارند. جای دختران و زنان و خانوادهها را نیز در رستورانتها نیروهای طالبان گرفتهاند که با شکل و شمایلی قبیلوی نشسته و برای خودشان غذا سفارش میدهند.
دختران در کابل، احساس مصونیت نمیکنند. تقریبا در همهی خانوادهها چنین نگرانیِ مطرح است که مبادا عضو فامیل شان از سوی طالبان در شهر بنابر دلایلی تنبیه شود. مخصوصا زنان خانواده که همیشه محور و مرکز توجه طالبان هستند. از همین رو، تا امر واجبی نباشد، زنان دوست ندارند از خانه بیرون بروند.
در جاده پل خشتی کابل که میشود به آن شلوغترین نقطهی کابل گفت، قدم میزنم. تقریبا همهی آن محل و اطراف آن را رصد میکنم. در میان انبوهی از فروشندگان، خریداران و مردم از گروهها و اقشار مختلف، تعداد بسیار اندکی از زنان را میبینم که حضور دارند. البته برخلاف گذشته، دختران جوان به تنهایی در این محل حضور ندارند. بلکه یک عضو مرد خانواده یا زنان مسنی آنان را همراهی میکنند. اکثر زنان نیز چادریپوش شدهاند. در مارکت سرای شاهزاده کابل که میروم، انبوهی از مردان در آنجا حضور دارند. حضور زنان و دختران در آنجا ممنوع نیست، اما در چنان وضعیت مردانه تصور اینکه بهعنوان یک زن یا دختر به آنجا بروی، آنهم در زمان رژیم طالبان، وحشتناک به نظر میرسد. روز کم کم شام شده است. به طرف خانه میآیم. زنی در مسیر راهم با کودکش میان گل و لای نشسته و با صدای بلند فریاد میزند که «بهنام خدا برایم کمک کنید که فرزندانم گرسنه هستند. فرزندانم مریض هستند، بهنام خدا کمک کنید». با تاریک شدن هوا، مردم سعی میکنند به سرعت خودشان را به خانه برسانند. من هم از کنار این زن میگذرم، اما صدایش همچنان در گوشم طنینانداز است: «بهنام خدا کمکم کنید که فرزندانم گرسنه هستند…» به قدم زدن ادامه میدهم و صدای زن همچنان در گوشم طنینانداز است. «بهنام خدا کمک کنید…» با خودم میگویم مگر به تفسیر و روایت طالبان از اسلام، آیا این زن اجازهی نشستن و گدایی کردن در اینجا را دارد؟ اگر نداشته باشد، فرزندان گرسنهاش چطور میشود؟ اگر طالبان او را هم از کار کردن و حضور در جامعه منع کنند، سرنوشت کودکان او چه خواهد شد؟ فکری که هنوز ذهنم بدان مشغول است.