تکچرخی در امتداد خیابان شلوغ تلاش میکرد با حرکت مورچهوار به حیاتش ادامه بدهد. با تورم ناهنجار بر سطح خیابان برخورد کرد، اندکی به هوا بلند شد، اختلالی در نفسهایش عارض شد، ولی بازهم به حرکتاش حیات میبخشید. حرکت مورچهوار تکچرخ ناشی از خستگی مسیر طولانی بود که تا آن زمان، حوالی عصر یک روز خزانی، در گردش بوده است. این تکچرخ تا میتوانست باید به حرکتش تداوم میبخشید. هر انقطاعی در مسیرش ولو اندک و کوتاهمدت منجر به کژراهی در نفسهای صاحباش اعمال میکرد. دو دست این تکچرخ کهنه به دستان پینهبستهای پیرمردی قرار داشت. دستانی که به او نیرو میبخشید و او به آن دستان و همینطور به وساطت او به خانوادهی آن پیرمرد دستفروش.
گردش آن تکچرخ برای یاسین، یک کارگر خیابانی، از سالها به اینسو بسان چرخ گردون عمل کرده است. او البته روزگاری نه با وسیلهای تکچرخ، بل با چهار چرخ در حرکت آن برکت میجسته است. این تفاوت و تعدد چرخها به هیچوجه، گرد نگرانی بر صورت آفتابسوختهی پیرمرد ننشانده است. امید او را برای روزگار بهتر کمرنگ یا بیرنگ نساخته است. یاسین، در شرایط کنونی، از معدود سالمندان خیابانی است که نه از زندگیای دیروزش شاکی است و نه از چرخش نابههنجار ستارهی بخت این سرزمین؛ او بلکه با کمال خرسندی شاکر امروز است. او چون بسیاری از اعضای طبقهی کارگر با عدم توازن اجتماعی دست به گریبان نیست؛ و نه هم سرنوشتاش را از روی کینهتوزی به دادگاه روزگار میکشاند. یاسین روزی وقتی مالک یک وسیلهی چهار چرخ بوده، آن را بهصورت بیرویهای از دست میدهد. درست زمانی که کوچههای شهر کابل در دستان سارقان شبانگاه خفه میشدند.
دیروز
سال ۲۰۱۶ وقتی کشورهای اروپای شرقی، آغوش بهسوی مردمان درمانده ناشی از جنگ و ناامنی و ناداری گشود، سیلی از پناهجویان شرقی به آن سمت سرازیر شد. پایتخت افغانستان در آن بازه زمانی آبستن وضعیت نابسامانی بود، شعلههای جرم و جنایت در هر محلهای زبانه میکشید و قربانیان بسیاری را بهکام خود میبلعید. فکر بستن وسایل و عازم مسیر غیرقانونی شدن، به ذهن یاسین هم رسیده بود؛ اما چالشی غیرمنتظره این ایده را در ذهن او در نطفه خفه کرد.
در سیاهی شب سایهها بر او شبیخون زدند. او در مسیر خانهاش در پایان یک روز کاری در پل سوخته قرار داشت. یاسین در منطقهی «قوای مرکز» با موترش کار میکرد. شامگاه یک روز سرد در زمستان بود. دو مرد جوان با ظاهر نچندان عجیبوغریب به او دست دادند. پس از توافق بر سر هزینهی انتقال لوازم خانه سوار موتر «سوزوکی» باربری شدند. موتر که به حرکت افتاد، پس از دقایقی وارد کوچهی ایستگاه شفاخانه شد. به محض داخل شدن در یکی از پسکوچهها، یکی از مردان جوان گفت که در همین نقطه موتر را متوقف کند. پسری که در «بانت» موتر نشسته بود، با چابکی بهروی زمین پرید. به سرعت دروازهی موتر را گشوده و چاقوی بزرگی را به سمت یاسین نشانه گرفت. یاسین که از موتر پایین شد، قصد هیچگونه درگیری را با سارقان نداشت. چون میدانست کاری از دستش برنمیآید؛ بهجز اینکه کلید موتر را به آنان واگذار کند. با آن هم این دو سارق مثل غالب این جنایتکاران به او آسیب رساندند. دو چاقو به شکم یاسین فرو کردند. یاسین که دست به شکم به زمین افتاد، آنان سوار بر موتر سوزوکی باربری شده و از محل فرار کردند.
یاسین نزدیک بود در پی آن رویداد جانش را از دست بدهد و فرزندان او، دو پسر و سه دختر، در کودکی یتیم شوند. یاسین از آن رویداد ناگوار با وجود از دست دادن تنها سرمایهی زندگیاش به تلخی یاد نمیکند. میگوید: «بلا د پس مال دنیا!» و سپاسگزار است که سلامت جسمانیاش را پس از چند ماه دوباره بدست آورد. از آن پس برای تداوم چرخ روزگارش، به کراچی تکچرخ متوسل شده است. از آن شب تا امروز که هفت سال میگذرد، برکت را در حرکت این چرخ جستوجو میکند.
امروز
یاسین میگوید این کار کوچک برای او برکت دارد. در نظام اندیشگی او، لذت و برکت در اندک داشتن برخی امور است، نه در وفور و فراوانی آنها. به قول این پیرمرد سالخورده، یاسین یک انسان خاکی و بیریایی است که هیچگاه نمیخواهد یقهی زندگی را بگیرد و او را زیر تیغ تیز بازخواست و بدهی قرارش بدهد. اگر شرایط کشوری و تحولات سیاسی مدام چوب، لای چرخ زندگی او میگذارد ولی از حرکت و برکت آن نمیتواند بکاهد. اگر گاهی ناروزگاری جلو پای معیشت خانوادهی او سنگ میاندازد، ولی بازهم اخمی به پیشانیاش پدیدار نمیشود و کام زندگیاش را بابت این ناملایمات گذرا تلخ نمیکند.
یاسین امروز مشغول «سیرفروشی» است. میگوید سیرهای سرخ کلان فرآوردهی وطنی است و دیگر سیرهای سفیدرنگ از کشور چین وارد میشود. میگوید سیرها در طعم شان تفاوتی زیادی از همدیگر ندارند. سرخها در غوزه حجم بزرگتر دارند ولی به لحاظ کیفی تفاوت چندانی از همدیگر ندارند. او همین شغلاش را با پیشانی باز به پیش میبرد. قصدی ندارد که بیرون از کشور برود. میگوید: «سنگ در جایش سنگ است. یک بار که از جایش بیجا شد، دیگر آرامی نمیگیرد.» در حال حاضر ساکن «قلعه شاده» است. او در نهایت از جمله معدود کارگرانی است که با کمال قناعت به زندگیاش ادامه میدهد و آینده را با هر رنگی به آغوش میکشد.