دن‌کیشوتیسم و تک‌صدایی پارانوئید

عبدالکریم ارزگانی

اطلاعات روز
عبدالکریم ارزگانی

نویسنده‌ی انگلیسی، دانیل دفو در اوایل قرن هجدهم (۱۷۱۹) رمانی تحت عنوان «رابینسون کروزو» منتشر کرد که بعدا موجب شهرت جهانی وی گردید. «رابینسون کروزو» شاید تنها رمانی باشد که چنین نزد نظریه‌پردازان اقتصادی، از کارل ماکس تا جان مینارد کینز اهمیت ویژه یافته و اندیشمندان بی‌شماری درباره‌ی آن نوشته‌اند و فیلم‌سازان بزرگی نظیر لوئیس بونوئل به اقتباس از آن فیلم ساخته‌اند. ماجرای رمان «رابینسون کروزو» بسیار ساده است. مرد انگلیسی-آلمانی‌تبار به‌نام رابینسون کروزو، به مسافرت دریایی می‌رود اما پس از واژگون شدن کشتی‌اش در برخورد با صخره‌ها و توفان، در جزیره‌ای دورافتاده بند می‌ماند. او بیش از دودهه در آن جزیره به ‌تنهایی زندگی می‌کند و به روش‌های مختلفی به تهیه‌ی آذوقه و وسایل مورد نیاز خویش می‌پردازد. ساخت سر پناه و حصارکشی آن، جمع‌آوری وسایل باقی‌مانده‌‌ی کشتی، جست‌وجوی غذا، شکار، پرورش دام‌، کشت و زرع، ساخت ابزار و وسایل معیشت مانند کوزه، ساخت انبار آذوقه‌ی مخفی و سپس استعمار یک فرد بومی از جمله کارهایی‌ است که رابینسون برای بقای خود در آن جزیره انجام می‌دهد. هرچند که رابینسون در پایان به جامعه بازمی‌گردد ولی کل رمان روی فردیت رهاشده‌ی او متمرکز است. به بیانی دقیق‌تر، دانیل دفو نشان می‌دهد که چگونه رابینسون تنها و مفرد به طبیعت بی‌رحم و رهای جزیره مسلط می‌شود و آن را به انقیاد خویش درمی‌آورد.

در یکی از صحنه‌های رمان، رابینسون تنها که سرگرم زندگی خودساخته‌ی خود در جزیره است، ناگهان با رد پاهایی روبه‌رو می‌شود که متعلق به او نیست. او تنها انسان جزیره است اما آن رد پاها اثر پاهای او نیست و از تعرض بیگانه خبر می‌دهد. این اتفاق نه تنها رابینسون را خوش‌حال نمی‌کند بل‌که موجب آشفتگی و عصبانیت وی می‌شود. برعکس روال منطقی زندگی که انسان تنها از یافتن نشان انسانی دیگر شادمان می‌شود، رابینسون آن جای ‌پاها را همچون نشانه‌هایی از یک تهدید بازمی‌شناسد. کروزو از تماشای جای پاهای حک‌شده روی شن به وحشت می‌افتد و پس از این‌که اطمینان می‌یابد که آنچه دیده واقعا جای پای آدمی‌زاد است، می‌گوید که «به طرف خانه برگشتم، به هیچ چیز دیگری نمی‌توانستم فکر کنم و غیر از ترس هیچ احساس دیگری نداشتم. با هر دو سه قدمی که برمی‌داشتم از ترس به پشت سرم نگاه می‌کردم.» تأثیر پیدا شدن رد پاها روی رابینسون چنان عمیق است که او چند روز از پناهگاه خود خارج نمی‌شود و همان‌جا می‌ماند، سرانجام به‌ علت ته کشیدن آذوقه و خبرگیری از مواشی‌اش خود را متقاعد می‌کند آنچه دیده جای پاهای خود او بوده و نه هیچ بیگانه‌ای دیگر. نکته‌ای که در این رمان دفو بسیار حایز اهمیت بوده و چه بسا نقطه‌ی عطف رمان است، همین واکنش رابینسون به رد پاها است که ظاهرا با واقع‌گرایی‌ای که فضای رمان از آن انباشته‌شده در تضاد قرار دارد.

هنگام پاسخ به این پرسش که برای چه رابینسون با تماشای رد پای انسان دیگر به وحشت می‌افتد یا چه چیزی در انسان دیگر وجود دارد که موجب خوف و ترس رابینسون می‌شود؟ شباهت مهم و آشکاری میان شخصیت نمادین رابینسون کروزو و قدرت‌های خودکامه به چشم می‌خورد. رابینسون کروزو تنها صدای جزیره است. او دام‌پروری می‌کند، جو می‌کارد، به شکار می‌رود، پناهگاه امنی دارد، تمام جزیره را به نیکی می‌شناسد و هرجای جزیره که دلش خواست گام برمی‌دارد و به عبارتی دیگر، او یگانه اراده‌ای است که بر کل جزیره حکم می‌راند. جزیره مستعمره‌ی رابینسون است و رابینسون یگانه اراده و صدای حاکم بر آن. با این‌حال، حضور انسان دیگر مرادف است با حضور اراده و صدای دیگر. رد پا به‌مثابه‌ی «اراده‌ی دیگری» همان چیزی است که موجب وحشت کروزو می‌شود و به‌جای اندیشیدن به رهایی از جزیره در صدد راهی برای مبارزه علیه صاحب رد پا برمی‌آید. منش سلطه‌جوی رابینسون کروزو، که در کل رمان مستتر است، بعدا در فصل «نوکرم، جمعه» لحن صریح پیدا می‌کند. او یک فرد بومی را از دست آدم‌خواران نجات می‌دهد، نامش را «جمعه» می‌ماند و سپس در ازای نجات جانش و دادن خوراک و پوشاک به آن فرد بومی، او را به خدمت گرفته و تبدیل به نوکر و خادم خویش می‌کند. برای همین رابینسون بیش از همه ‌چیز نگران از دست دادن سلطه‌ی خویش بر جزیره است و برای همین رد پاها، به‌مثابه‌ی هشداری درباره‌ی حضور سلطه‌ی دیگری، او را دستپاچه و وحشت‌زده می‌کند.

قدرت‌های خودکامه، چه خودکامگی کلاسیک مانند پادشاهی و فرمان‌روایی و چه شکل‌های جدید آن مانند توتالیتاریسم و فاشیسم، پیوسته در یک حالت بیمارگونه‌ای به‌سر می‌برد که می‌توان آن را «سندرم رابینسون کروزو» نامید. آن‌ها همانند کروزو خود را یگانه اراده‌ی موجود و چه بسا یگانه اراده‌ی بر حق می‌بینند و خواستار فرمان‌روایی تماما انحصاری بر همه ‌چیز اند. پس همواره نگران رد پاهایی هستند که در قلمروشان می‌بینند و مواجهه با هرگونه نشانه‌ای بیگانه آنان را همچون کروزو به وحشت می‌اندازد. این یک وضعیت پارانوئیک است. بر مبنای ترازویی که خودکامگی مسائل و واقعیت را توسط آن می‌سنجد همه‌ چیز یا صدای من است یا صدای دشمن، و تمام جای ‌پاها یا جای پای من است یا جای پای دشمن متجاوز، به این جهت، هرگونه تفاهم و مصالحه‌ای از بن مردود و نامحتمل است. قبلا اندیشمندان بسیاری کروزو را نماد استعمار و بوروژوازی دانسته‌اند، اما او بیش از همه مظهر بیماری سلطه بر همه ‌چیز نیز است. خودکامگی تماما بیماری‌ است و ذهنش تحت تأثیر منش سلطه‌جوی خویش در پارانویای لجام‌گسیخته غوطه‌ور می‌شود. بی‌جهت نیست که انسان خودکامه همچون پادشاهی تنها بر نوک کوه طلای خود که عمری با حرص و حسادت به جمع‌آوری آن مشغول بوده به ‌نظر می‌رسد؛ پادشاهی که قادر به اعتماد به هیچ یک از اطرافیانش نیست و پیش چشم‌های پارانوئیدش دگران دزدانی بیش نیستند.

در رمان «دن کیشوت»، نوشته‌ی میگل سروانتس، فردی به‌نام کیشانو، ملقب به دن‌کیشوت به تصویر کشیده می‌شود که براثر علاقه‌ی مفرط به شوالیه‌ها خود شوالیه می‌شود و می‌خواهد که یک‌بار دیگر در دنیا سرشار از بدی و شرارت راه و رسم قهرمانانه‌ی شوالیه‌ها را زنده کند. او سوار اسبی لنگ می‌شود، همسفر وفاداری می‌یابد و در جهان پرشرارت به جست‌وجوی افتخار و آزادگی حرکت می‌کند. با این‌حال، دن‌کیشوت چنان به منش خود متقین و متوهم است که گاه بیش‌ازحد دیوانه و خُل جلوه می‌کند. در یکی از به یاد ماندنی‌ترین ماجراهای دن‌کیشوت، او با آسیاب بادی به نبرد می‌پردازد، چون گمان می‌برد که آسیاب‌های بادی دیوهای شروری هستند که می‌باید با شمشیر شوالیه‌ی او تنبیه و مجازات گردند. در واقع آنچه دن‌کیشوت انجام می‌دهد چیزی نیست مگر حماقت و نابخردی که با خلوص نیت تمام انجام می‌شود. او به ‌درستی و پاک‌دلی به نبرد با شرارت برمی‌خیزد حال آن‌که خود فاقد بصیرت لازم برای شناخت و درک شرارت و پلیدی‌ است؛ برای همین به ‌سادگی آسیاب بادی را با دیو پلید اشتباه می‌گیرد و به نبرد با آن می‌کوشد.

بیماری خودکامگی ولی عمیق‌تر است چون به تربیت و فربه‌سازی شخصیت‌هایی منجر می‌شوند که همانند دن‌کیشوت قهرمان‌های شجاع ولی متوهم و مضحک هستند. صرفا زوال عقل نیست که دن‌کیشوت را به‌سوی قهرمانی مضحک می‌کشاند، بل‌که توهم تک‌صدای مبنی بر درستی رأی خویش است که موجب اعمال مضحک ایشان می‌شود. خودکامگی نیز با تزریق همین تک‌صداییِ بلاعوض، به تربیت و پرورش فداییان و سرسپردگانی می‌پردازد که صادقانه به توهمات ذهن بیمار و خودرأی‌شان عشق می‌ورزند و آن را یگانه اصل شریف زندگی می‌دانند و لذا اعمال ولو مضحک و سفاهت‌بارشان را تنها راه رسیدن به آرمان‌شهر خود تصور می‌کنند. خلوص نیت احمقانه و دن‌کیشوت‌وار نزد تمام کسانی که در خدمت سلطه‌های خودکامه هستند وجود دارند؛ افرادی که جز بلاهت کاری نمی‌کنند و جز حماقت دست‌آورد دیگری ندارند اما لحظه‌ای حتا نمی‌توان به خلوص نیت‌شان تردید کرد. چنان یقین و وفاداری نسبت به درستی آن صدای یگانه‌ی ذهن‌شان به خرج می‌دهند که ابدا نمی‌توان آنان را به شیادی و دورویی متهم کرد. اما همچنان گرفتار سندرم رابینسون هستند و با قاطعیت تمام صرفا به اراده‌ی خود باور دارند. به بیانی بهتر، بیماری دشمن‌تراشی و دشمن‌سازی، همانند یک قلب قدرتمند، به بدن خودکامگی خون قهرمانی پمپاژ می‌کند که موجب تحرک عضلات و اعضای بدن به‌سوی عمل مضحک می‌شود اما در عین حال تضمین می‌کند که فرد نسبت به کلیت بدن، یعنی جوهر خودکامگی، متعهد باقی می‌ماند. برای همین، اشخاص خودکامه حین مبارزه با رد پای دیگران به درستی اراده و صدای خودش و همین‌طور حق مالکیت‌اش بر جزیره‌ی فردوس‌گون پای‌بند باقی می‌ماند یا در عین‌حال ابلهانه با آسیاب بادی می‌جنگد، دمی نیز از این باور عقب‌نشینی نمی‌کند که آسیاب بادی یک دیو پلید است.

هم نزد دن‌کیشوت و هم رابینسون کروزو یک پیش‌داوری درباره‌ی «غیر» وجود دارد، پیش‌داوریِ که بر شرارت غیر تأکید می‌کند. دن‌کیشوت عمیقا باورمند است که جهان بیرون از شرارت و دیوان انباشته شده و رابینسون کروزو می‌پندارد که هر رد پایی جز رد پای خودش تهدیدی ‌است که می‌باید برطرف شود. این پیش‌داوری زاییده‌ی پارانویای پربلاهت است. خودکامگی نیز همین پیش‌داوری را درباره‌ی دیگران دارد، نظارت تمام‌وکمال زندگی دیگران و انقیاد و مدیریت حیات جمع بزرگی از انسان‌ها به‌ شکلی کاملا سازمان‌یافته و بی‌وقفه نشان‌دهنده‌ی این مهم است که نزد خودکامگی همه‌ی انسان‌ها به‌گونه‌ی بالقوه شرور و خطرناک اند. سانسور شدید در جوامع توتالیتاریستی یا تحت حاکمیت نیروهای فاشیسم، حاصل پیش‌داوری پارانوئیک سلطه درباره‌ی انسان و شهروند است؛ پیش‌داوریِ که بر قصور ذاتی شهروند مبتنی است و در عین حال ضرورت سانسور را توجیه می‌کند. برای چنین دولت-سلطه‌ای هر شهروند حیثیت یک جای ‌پای را دارد و قدرت مستبد هر شهروند را به‌مثابه‌ی یک تهدید مورد نظارت و پی‌گیری قرار می‌دهد و در بسی موارد حتا کسانی که به خدمت سلطه درمی‌آیند نیز از بدبینی و بدگمانی سلطه در امان نیستند. همین مسأله موجب شده که بسیاری از نویسندگان از دن‌کیشوتیسم به‌مثابه‌ی رویه و منش سیاسی حرف بزنند که هرچند مضحک و دیوانه جلوه می‌کنند اما به ‌هیچ ‌وجه حاضر به تعدیل جایگاه و تغییر رویه‌اش نیست.

نظارت حکومت‌های استبدادی بر شهروندان، نظارت رابینسون بر رد پای بیگانه بوده و به‌باور آن هر شهروند، یک دیگری خطرناک است. نظارت بر شهروند همان نظارت بر تهدید است. دستگاه سانسور و سرکوب وجود دارد چون هر آسیاب بادی یک دیو است. مسأله تا حد زیادی ساده است: تک‌صدایی پارانوئید است و شهروند چیزی جز تهدیدی پرمنفعت -به ‌شرط کنترل دقیق- نیست، ولی بیماری به‌ حدی وخیم است که باعث می‌شود سلطه به جز صدای درون سر خودش به هیچ چیزی بها ندهد و با لجاجت دن‌کیشوت‌وار در جست‌وجوی توهم آرمان‌شهری خود باشد. بی‌جهت نیست که تمام قدرت‌های خودکامه و مستبد آمیزه‌ای از دیگرهراسی، دیوانگی و مضحکه اند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه