از برچسپ «جنگ‌سالار» تا بازگشت طالبان

نقش پنهان روایت‌های غربی در فروپاشی جمهوریت افغانستان

اطلاعات روز

احمد شکیب بخشی، پژوهشگر

سقوط کابل در پانزدهم آگست ۲۰۲۱ برای بسیاری در جهان لحظه‌ای «غافلگیرکننده» بود، اما برای آنان که سال‌ها در درون ساختار دولت و در حاشیه‌ی نشست‌ها و یادداشت‌های محرمانه‌ی دیپلماتیک زیسته بودند، این روز نه حادثه‌ای ناگهانی، که نقطه‌ی پایان روندی طولانی و حساب‌شده بود.

در روایت رسمی غرب، دلایل این فروپاشی به‌سرعت فهرست شد: فساد ساختاری، نهادهای شکننده، مداخله‌ی بیرونی، فرسایش اراده‌ی ایالات متحده و سرسختی طالبان. انگشت گذاشتن بر هیچ‌یک از این عوامل نادرست نیست؛ اما در میان این توضیحات درست و در عین حال ناکافی، یک عنصر کلیدی عمداً یا سهواً به حاشیه رانده شد: نقش خودِ غرب در تضعیف جبهه‌ی ضد طالبان، از رهگذر ساختن و تکرار روایتی که برچسپ «جنگ‌سالار» را به ابزار مهندسی سیاست در افغانستان بدل کرد.

نگارنده‌ی این سطور، نه از دور و بر مبنای حدس و گمان، بلکه به عنوان کسی که در سطوح رهبری جمهوری اسلامی افغانستان و سپس در چارچوب سازمان ملل متحد در کابل کار کرده است، بر این باور است که «افسانه‌ی جنگ‌سالاران» یکی از ستون‌های پنهان معماری سیاسی‌ای بود که سرانجام به بازگشت امارت انجامید.

از فرمانده مقاومت تا «جنگ‌سالار»؛ دگرگونی سنجیده در واژگان

پس از ۲۰۰۱، در ادبیات سیاست خارجی امریکا و اروپا، افغانستان به میدان رویارویی دو تصویر فرو کاسته شد:

از یک سو طالبان، نماد خشونت عریان و بنیادگرایی مذهبی؛ و از سویی دیگر، فرماندهان جهادی که در دهه‌ی نود ستون فقرات مقاومت در برابر همین طالبان بودند و در ۲۰۰۱ به‌عنوان شریک نظامی ائتلاف ضد تروریزم شناخته می‌شدند.

این گروه دوم ــ به‌ویژه در میان تاجیک‌ها، هزاره‌ها و ازبیک‌ها ــ به‌تدریج لباس واژگانی دیگری بر تن کرد: «warlord»؛ اصطلاحی که در زبان فارسی به «جنگ‌سالار» ترجمه شد، اما در عمل، بار معنایی آن فراتر از یک ترجمه‌ی ساده بود. این واژه به‌سرعت به داوری اخلاقی تبدیل شد: کسی که مانع دولت‌سازی است، سد راه اصلاحات است، و باید یا رام شود یا حذف.

دگرگونی از «فرمانده مقاومت» به «جنگ‌سالار»، یک لغزش تصادفی زبانی نبود؛ تغییری بود آگاهانه در چارچوب تحلیلی غرب که راه را برای نوعی مهندسی سیاسی در داخل افغانستان هموار کرد. هرچه این برچسپ بیشتر تکرار شد، امکان دفاع عقلانی و متوازن از نقش تاریخی مقاومت ضد طالبان کمتر شد، و هر نقدی بر آن، میان «دفاع از جنگ‌سالاری» و «مخالفت با اصلاحات» خلط گردید.

اخلاق بهانه، انحصار هدف

در ظاهر، شعار، شعارِ قانون، نظم و حاکمیت دولت مرکزی بود؛ اما در عمل، این ادبیات به شیوه‌ی گزینشی به کار گرفته شد و در خدمت طرحی قرار گرفت که هدف آن انتقال تدریجی قدرت از جبهه‌ی مقاومت به حلقه‌ی محدودی از تکنوکرات‌های عمدتاً پشتون بود؛ حلقه‌ای که در سفارت‌خانه‌ها و گزارش‌ها به عنوان «نسل جدید اصلاح‌طلب و مدرن» معرفی می‌شد.

بخشی از نخبگان بازگشته‌ی افغان خیلی زود دریافتند که برچسپ «جنگ‌سالار» تا چه اندازه می‌تواند کارکرد سیاسی داشته باشد. از همین‌رو، در گفت‌وگوهای پشت درهای بسته، یکی از روایت‌های غالب چنین بود:

مشکل اصلی افغانستان نه طالبان است و نه پاکستان؛ مشکل، «فرماندهان شمالی» است که باید کنار زده شوند تا نسل جدید تکنوکرات‌ها بتواند افغانستان نو را بسازد.

این تصویر، برای ذهن غربی خسته از پیچیده‌گی‌های قومی و تاریخی افغانستان، تصویری ساده، قابل هضم و اخلاقاً دل‌پسند بود. اما در واقعیت میدانی، معنایی جز این نداشت که نیرویی که تجربه و انگیزه‌ی اصلی مقاومت در برابر طالبان را داشت، از لحاظ سیاسی و اخلاقی بی‌اعتبار شود و در حاشیه رانده شود.

به این ترتیب، دو روند موازی آغاز شد: از یک سو، تضعیف و بدنام‌سازی نظام‌مند نیروهای ضد طالبان زیر عنوان «جنگ‌سالار»؛ و از سوی دیگر، مشروعیت‌بخشی به رؤیای دیرینه‌ی انحصار قدرت در دست یک قوم، این‌بار نه با زبان سیطره‌ی قبیله‌ای، که با واژگان «دولت‌سازی»، «اصلاحات» و «حکومت‌داری خوب».

نکته‌ی حساس در این‌جاست که در بخشی از نخبگان پشتون – چه در رأس جمهوریت و چه در صفوف طالبان – یک نقطه‌ی مشترک وجود داشت: این تصور که «طبیعی» است اگر قدرت در نهایت در دست پشتون‌ها متمرکز باشد؛ تفاوت تنها در زبان و نمادها بود: در کابل، زیر نام جمهوریت و مدرنیته؛ در قریه، زیر نام امارت و شریعت.

چگونه واشنگتن اسیر این افسانه شد؟

در سال‌های جمهوری، جمله‌ای در کابل به تکرار شنیده می‌شد: «نباید دوباره گروگان جنگسالاران شویم.»

این جمله، به‌تدریج از سطح هشدار به سطح معیار سیاست ارتقا یافت. در گزارش‌ها و نشست‌ها، هر چهره‌ای که ریشه‌ی جهادی داشت، پایگاه اجتماعی مستقل از ارگ داشت، یا از جغرافیای مقاومت می‌آمد، «مسئله‌دار» دیده می‌شد؛ و در مقابل، هر چهره‌ی وابسته به حلقه‌ی تکنوکرات‌ها، ولو بی‌ریشه در جامعه، «شریک قابل اعتماد» خوانده می‌شد.

نتیجه‌ی این نگاه، در عمل، چنین بود: به جای ساختن توازن واقعی میان اقوام و مناطق، به جای تقویت ساختاری که مشارکت عادلانه را تضمین کند، قدرت، گام‌به‌گام، در دایره‌های تنگ‌تر در اطراف ارگ متمرکز شد.

غرب سرگرم آن بود که مبادا «جنگ‌سالاران» به صحنه برگردند؛ و در همین هراس، از این واقعیت غفلت کرد که با تضعیف جبهه‌ی مقاومت، یگانه نیرویی را بی‌پشتوانه می‌گذارد که در روز خطر می‌توانست در برابر طالبان بایستد.

از دوحه‌ی طالبان تا خاموشی پنجشیر

وقتی گفت‌وگوهای دوحه‌ی امریکا و طالبان آغاز شد، چارچوب تحلیلی پیشین عیناً به میز مذاکره منتقل شد. افغانستان روی کاغذ به سه بازیگر فرو کاسته شد: ایالات متحده، طالبان، و دولتی که نمایندگی‌اش عملاً در دست حلقه‌ی کوچک حاکم در کابل بود.

جغرافیای مقاومت ــ از پنجشیر تا اندراب و بخشی از بغلان ــ در این معادله جای چندانی نداشت. این مناطق، که در حافظه‌ی تاریخی افغانستان نماد ایستادگی در برابر دیکتاتوری و سلطه‌اند، در محاسبات رسمی به حاشیه رانده شدند؛ گویی ایستادگی آنان در معادله صلح، «مزاحمت» است نه سرمایه.

روز سقوط کابل، بسیاری از چهره‌هایی که سال‌ها زیر نام مبارزه با «جنگ‌سالاری» سیاست را در دست داشتند، از صحنه غایب بودند؛ برخی در صف پرواز، برخی در اتاق‌های تاریک معامله.

اما در پنجشیر و اندراب، مردم عادی – بی‌آن‌که رسانه‌ای در اختیار داشته باشند و بی‌آن‌که حامی بیرونی‌ای پشت سرشان باشد – راهی دیگر برگزیدند: از پذیرش بی‌چون‌وچرای سلطه‌ی طالبان سرباز زدند، هرچند بهای آن بازداشت، شکنجه و مرگ باشد.

تلخی ماجرا آن‌جاست که همان جامعه‌ای که سال‌ها زیر برچسپ «جنگ‌سالار» تحقیر شده بود، در لحظه‌ی فروپاشی جمهوریت، تنها کانون جدی مقاومت اخلاقی و سیاسی در برابر بازگشت امارت بود؛ و باز هم، در بخش بزرگی از تحلیل‌های بین‌المللی، نه به عنوان «آخرین سنگر آزادی»، که به عنوان «کانون ناامنی» تصویر شد.

فاجعه‌ای با چند امضا

حاکمیت امروز طالبان را نمی‌توان صرفاً به فساد داخلی یا توطئه‌ی خارجی نسبت داد. این وضع، حاصلِ تداخل چند روند موازی است:

پروژه‌ی انحصار قدرت توسط حلقات مشخص در درون جمهوری؛ افسانه‌سازی اخلاق‌نمای غرب از مفهوم «جنگ‌سالار» و تبدیل آن به معیار خوب و بد در سیاست؛ و ناتوانی جامعه‌ی جهانی در شناخت و تقویت یک بدیل واقعی، چندقومی و مردمی در برابر طالبان.

وقتی ایالات متحده، طالبان را «طرف اصلی جنگ و صلح» اعلام کرد و به گفت‌وگوی دوطرفه با آنان تن داد، عملاً مهر پایان را بر نقش همان نیروهایی کوبید که دو دهه زیر نام مبارزه با تروریزم در کنار غرب قرار داشتند. برای جامعه‌ی افغانستان، این تناقض هنوز هضم‌ناشدنی است: متحد دیروز ائتلاف ضد تروریزم، امروز زیر نام «جنگ‌سالار» باید صحنه را ترک می‌کرد تا برای طالبان جا باز شود.

واژه‌ها بی‌طرف نیستند: از کجا باید آغاز کرد؟

اگر در پایتخت‌های غربی هنوز سخن از «ثبات»، «حقوق بشر» و «عدم تکرار فاجعه» در افغانستان گفته می‌شود، نقطه‌ی عزیمت هر بازاندیشی صادقانه باید از همین‌جا باشد: پذیرفتن این‌که واژه‌ها بی‌طرف نیستند، و برچسب «جنگ‌سالار» ــ آن‌گونه که به کار رفت ــ بیش از آن‌که ابزار اصلاح باشد، ابزار حذف و انحصار شد.

افغانستان نه میدان آزمایش مفاهیم مجرد است و نه صفحه‌ی سفید نظریه‌های آماده. جامعه‌ای است با بافت پیچیده‌ی قومی و تاریخی، حافظه‌ای سنگین از مقاومت و سرکوب، و حساسیت عمیق نسبت به هر گونه انحصار قدرت، خواه در جامه‌ی جمهوری، خواه در لباس امارت. اگر قرار است در آینده، از «راه‌حل سیاسی» برای افغانستان سخن گفت، باید تصویر از «طرف‌ها» از بنیاد اصلاح شود. افغانستان تنها طالبان و حلقه‌ی تکنوکرات‌های کابل نیست؛ شبکه‌ای است از جوامع، زبان‌ها، حافظه‌ها و کانون‌های مقاومت که نادیده گرفتن آن‌ها، هر طرح سیاسی را از آغاز معیوب می‌سازد.

تا زمانی که ساختار قدرت در افغانستان واقعاً چندقومی، مشارکتی و پاسخ‌گو نشود، تغییر نام‌ها چیزی را عوض نمی‌کند: جمهوریت، امارت، دولت موقت یا هر عنوان دیگر، اگر بر شالوده‌ی انحصار بنا شود، دیر یا زود به همان جایی خواهد رسید که امروز ایستاده‌ایم.

بازنگری در «افسانه‌ی جنگ‌سالاران»، هدفش تطهیر هیچ‌کس و توجیه هیچ ستمی نیست؛ هدف آن است که دریابیم چگونه یک برچسبِ ظاهراً اخلاقی، در ترکیب با منافع داخلی و ساده‌سازی‌های بیرونی، می‌تواند سرنوشت یک کشور را در مسیری ببرد که پایانش همان چیزی است که امروز بر افغانستان سایه افگنده است. اگر این پرسش جدی در ذهن سیاست‌گذاران غربی پدید آید که «چه‌گونه روایتی که مدعی نجات افغانستان از چنگ زور بود، خود به ابزار بازگشت خشن‌ترین شکل زور تبدیل شد»، شاید نخستین گام برای آن باشد که در دور بعد، به جای افسانه‌سازی، واقعیت یک جامعه دیده شود؛همان‌گونه که هست، نه آن‌گونه که در قالب یک تیتر کوتاه می‌گنجد.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه