میرویس خیراندیش، مدافع آموزش و حقوق کودکان
از سال ۲۰۱۷ که وارد دانشگاه شدم و در رشتهی تعلیم و تربیه دورهی لیسانس خود را آغاز کردم، واژهی «آموزش» برایم مفهومی بسیار کلی داشت و درک عمیق و دقیقی از آن نداشتم. اما با گذشت تقریبا دو سمستر، به تدریج دریافتم که آموزش شاید گفتنش آسان باشد، اما پیادهسازی آن به شکل درست و معیاری که چهار ستون اصلی آموزش واقعی، یعنی برابری، دسترسی، یادگیری مادامالعمر و کیفیت را در بر بگیرد، کاری بسیار دشوار است و همت و عزم والایی میطلبد. متأسفانه همان زمان متوجه شدم که این اصول در نظام آموزشی افغانستان آنچنان برجسته و نهادینه نیست. به مکتبها میرفتم و آموزگاران با بیش از ۲۰ سال تجربه را میدیدم، اما احساس میکردم این تجربهها بیشتر به همان عدد سالها خلاصه شده است؛ گویی در این مدت، آموزگاران بیشتر یاد گرفتهاند که دانشآموزان شوخ را چگونه از درس به حاشیه برانند و به دانشآموزان مستعد چگونه اعتمادبهنفس کاذب بدهند و با سپردن مسئولیتهایی که حس قدرت ایجاد میکند، آنان را از یادگیری واقعی و نتیجهمحور دور سازند.
بلی، متأسفانه درصد قابلتوجهی از آموزگاران در افغانستان، هرچند حتا برخیشان فارغ صنف دوازدهم هم نیستند، به آموزش و یادگیری خود باور ندارند و طبل مقتدرانهی «همهچیزدان بودن» را مینوازند. حتا آموزگارانی که مدرک لیسانس دارند، با مفهوم یادگیری ضمن خدمت آشنایی ندارند و به قول بعضیهایشان، «معلمی چی است که حالا بخواهیم وقت خود را بیشتر تلف کنیم». باورهای بسیار خطرناکی دربارهی آموزش و عاملان آن در جامعهی افغانستان شکل گرفته است، بهویژه پس از سقوط دولت. گویی آموزگار جایگاه نمادین خود را از دست داده و آموزش به واژهای بیرنگ و ناآشنا در کشوری با ادعای پنج هزار سال تاریخ تبدیل شده است. باور کنید در برخی مجلسها، آموزگار حتا از گفتن اینکه «من آموزگار هستم» شرم میکند؛ این را خودم دیدهام و شاهد بودهام.
در چنین فضای سنگینی که نسبت به آموزش و عاملان آن در جامعه وجود دارد، آموزگار بیشتر قانع میشود که هیچ اقدامی برای یادگیری ضمن خدمت نکند و مفهوم توسعهی حرفهای را کنار بگذارد و به جای آن درگیر دغدغههای دیگر زندگی شود؛ دغدغههایی که یکی از برجستهترین آنها، بهویژه برای آموزگاران، مشکلات اقتصادی است. بلی، متأسفانه مقاومت بسیار شدیدی در میان آموزگاران در برابر یادگیری مادامالعمر وجود دارد؛ در حالی که این یادگیری میتواند از طریق اشتراک در دورههای توسعهی حرفهای، مطالعهی مستمر، نشستها و بحثهای علمی، تورهای علمی، محیطهای تجربهمحور و شیوههای مشابه صورت گیرد. اما این اتفاق عملا نمیافتد. پرسش اصلی این است که چرا؟ برای پاسخ دقیقتر و علمیتر به این پرسش، بهتر است آن را اینگونه مطرح کنیم: چرا توسعهی حرفهای در میان آموزگاران و بهطور کلی منابع انسانی نظام آموزشی افغانستان اتفاق نمیافتد؟
دلایل این وضعیت هم فردی است و هم سیستمی. در سطح فردی، یکی از عوامل مهم، خودبسندگی کاذب یا به تعبیر علمیتر، استقلال افراطی است؛ حالتی که فرد را وادار میکند تمام نیازهای خود را به تنهایی برطرف کند و از هرگونه کمک، حمایت یا تکیه بر دیگران اجتناب ورزد. این حالت در ظاهر نشانهی قدرت تلقی میشود، اما در واقع یک مکانیسم دفاعی برای محافظت از خود در برابر هرگونه تغییر است. بسیاری از آموزگارانی که ۱۰ سال یا بیشتر تجربه دارند و هیچ اقدامی برای یادگیری نمیکنند، درگیر همین معضل اند؛ خود را آموزگار همهچیزدان میپندارند و برای نمایش قدرت در برابر همکاران کمتجربهتر، به ضربالمثلهایی مانند «یک چکش آهنگر و صد چکش زرگر» متوسل میشوند.
عامل فردی دیگر، ترس از تغییر است؛ ترس از تعامل با تکنولوژی و استفاده از آن در صنف درسی یا سایر فرآیندهای آموزشی. باور کنید برخی آموزگاران حتا از یاد گرفتن از همکاران جوانتر خود هراس دارند و هرگز خود را قانع نمیکنند که با این ترس روبهرو شوند. عامل دیگر، نداشتن انگیزهی کافی است؛ موضوعی که ریشه در حقوق پایین، نبود نظام پاداشدهی منصفانه و احساس دیدهنشدن تلاشها دارد. آموزگار از خود میپرسد: چرا باید یاد بگیرم وقتی هیچ چیز تغییر نمیکند؟ در نتیجه، یادگیری به فعالیتی بیفایده تبدیل میشود و توسعهی حرفهای جای خود را به بیتفاوتی میدهد.
در سطح سیستمی نیز ریشههای ساختاری عمیقی وجود دارد. یکی از مهمترین آنها نبود نظام الزامی توسعهی حرفهای است. در بسیاری از کشورهای منطقه، آموزگار بدون گذراندن دورههای مشخص و ساعتهای معین آموزشی، اجازهی تدریس ندارد و موظف است هر سال آموزشهای معینی را حتا با هزینهی شخصی بگذراند و سند معتبر ارائه دهد. اما در افغانستان چنین الزام واقعی وجود ندارد. عامل دیگر ضعف ساختاری وزارت معارف است؛ ضعفی که در اغلب محیطهای آموزشی دیده میشود. نظام منسجم و معیاری برای ارزیابی عملکرد آموزگاران وجود ندارد و بقای آموزگار بیشتر براساس سابقه، رابطه یا ملاحظات سیاسی و عقیدتی تعیین میشود، نه شایستگی حرفهای. وقتی شایستگی دیده نشود، آموزگار فعال و منفعل یکسان تلقی میشوند و هیچ تفاوتی در فرصتها وجود ندارد؛ در چنین شرایطی، آموزگار به این نتیجه میرسد که یاد گرفتن ارزشی ندارد. عامل دیگر نبود فرهنگ یادگیری مادامالعمر است؛ فرهنگی که هر نظام آموزشی موظف به نهادینهکردن آن است، اما به نظر میرسد از نظام آموزشی افغانستان رخت بربسته است و بسیاری از آموزگاران و کارمندان تصور میکنند یادگیری فقط برای دانشآموزان است، نه برای خودشان.
حال پرسش این است که بهعنوان فردی دخیل در نظام آموزشی چه کاری میتوان انجام داد تا دستکم قدم کوچکی در مسیر حرفهای خود برداریم و شاید بخشی از دردهای نظام آموزشی افغانستان را درمان کنیم. نخستین گام، پذیرش این واقعیت است که ندانستن طبیعی است؛ فرقی نمیکند فرد ۲۰ ساله باشد یا ۱۰۰ ساله، تازهکار باشد یا ۳۰ سال سابقه داشته باشد. ندانستن عیب نیست، اما اقدام نکردن برای دانستن قطعا عیب است. پس از این پذیرش، آموزگار باید به مطالعهی کتابهای مرتبط با حرفهی آموزگاری، روانشناسی کودکان و سایر حوزههای مرتبط روی بیاورد. مطالعهی منظم انسان را هوشیار میکند و پیچیدگیهای مسیر را روشنتر میسازد. گام بعدی، اشتراک در دورههای حضوری و آنلاین است. وقتی نخستین دورهی آنلاین را در «شبکه توسعهی حرفهای معلمان افغانستان» برگزار کردیم، انتظار مشارکت بیش از ۵۰۰ نفر را داشتیم، اما متأسفانه کمتر از ۱۰۰ نفر اشتراک کردند؛ تجربهای که بسیاری از واقعیتهای تلخ این نوشته را برای ما تأیید کرد. راهکار دیگر، درخواست بازخورد از دانشآموزان است؛ موضوعی که بسیاری از آموزگاران آن را نشانهی ضعف میدانند، در حالی که یکی از مؤثرترین ابزارهای رشد حرفهای است. شبکهسازی آموزگاران، چه حضوری و چه از طریق پلتفرمهای آنلاین، نیز میتواند نقش مهمی در تبادل تجربه و یادگیری ایفا کند.
در سطح نظام، اقدامهای زیادی میتوان انجام داد، اما از مهمترین آنها طراحی نظام توسعهی حرفهای اجباری برای آموزگاران و کارمندان آموزشی است. اگر این امر اجباری نشود، بحرانها روزبهروز عمیقتر خواهد شد. سرمایهگذاری واقعی بر آموزش آموزگاران نیز حیاتی است؛ سرمایهگذاریای که متأسفانه از سوی نهادهای رسمی بسیار محدود بوده و برنامههای پراکندهی نهادهای غیردولتی نیز به دلایل مختلف اثرگذاری پایدار نداشته است. طراحی و اجرای نظام ارزیابی واقعی عملکرد آموزگاران نیز ضرورتی انکارناپذیر است؛ زیرا بدون ارزیابی، حتا بهترین دورههای آموزشی هم بینتیجه خواهد ماند.
در نهایت، یکی از مهمترین عوامل بحران در نظام آموزشی افغانستان کمبود امکانات نیست، بلکه آموزگارانی است که فکر میکنند میدانند، در حالی که این دانستن، توهمی است که سالها است در آن گرفتار شدهاند.