امریکا در افغانستان 2001-2014
نویسنده: کارلوتا گال
برگردان: جواد زاولستانی
بخش اول
دربارهی نویسنده
کارلوتا گال از سال 1999 بدینسو، برای روزنامهی نیویورک تایمز کار کرده است، بهشمول ده سال در افغانستان و پاکستان. پیش از آن او در بالکان و روسیه کار میکرد و برای فایننشیل تایمز و مسکو تایمز گزارش میداد. از سال 2001 به این طرف، او بیشتر از هر خبرنگار غربی در این کشور بوده است. در میان مردم افغانستان زندگی کرده و سفرهای زیادی به سراسر منطقه داشته است. خانم گال نفر اصلی تیم نیویورک تایمز بود که به خاطر گزارشدهی از افغانستان و پاکستان، برندهی جایزهی پولیتزر در سال 2009 شد. او اکنون خبرنگار نیویورک تایمز در شمال آفریقاست.
مقدمه
در یک شب سرد ماه نوامبر سال 2001، فقط چندروز بعد از فرار طالبان، به شهر مزار شریف در شمال افغانستان رسیدم. دو ماه از حملات یازدهم سپتامبر و یک ماه از آغاز وارد شدن امریکا به جنگ افغانستان، گذشته بود. نیروی هوایی ایالات متحده بمباران افغانستان را به منظور تعقیب القاعده و سرنگونی طالبان که به رهبران القاعده پناه داده بود، از هفتم ماه اکتوبر شروع کرده بود. من از مرز ازبکستان که شدیدا کنترول میشد، عبور کرده بودم. سپاس از دوست افغانستانیام. شش سال شده بود که من او را ندیده بودم. اما او پدرم را در جریان سفرش به این کشور در زمان اشغال شوروی، کمک کرده بود و تصمیم گرفته بود که این بار دختر دوستش را کمک کند تا از این جنگ گزارش دهد. این یکی از دلایلی بود که سبب شد من افغانستان را دوست بدارم؛ موضوع دوستی و وفاداری بود.
من در دههی 1990 چندین بار از مزار شریف دیدن کرده بودم و میدانستم که یک شهر تجارتی شلوغ است که جادههای آن از نزدیکی گنبد باشکوه فیروزهفام و دیوارهای کاشیکاری شدهی زیارتگاه حضرت علی، واقع در چهارراه مرکز شهر، به شهر امتداد مییابد. من از دیدن اینکه چقدر شهر و باشندگان آن فقرزده شده بودند، تکان خوردم. آنان رنج دو قتل عام وحشتناک را در چهار سال حکومت طالبان تحمل کرده بودند و در محاصرهی واقعی بهسر برده بودند. هزارها خانوادهی بیجاشده به اثر جنگ و بدترین خشکسالی دهکدهها، به جستوجوی نان و کار به این شهر آمده بودند. جادهها پر از اسب گاری، دستفروشیهای روی سرک و کارگرانی بودند که در فراز و نشیب سرکها بار را با خود میکشیدند. خانوادهها کودکان را در آغوششان از میان گل و لای به شفاخانهی مرکزی انتقال میدادند. شماری از زنان در سرکهای پر از گل و لای گدایی میکردند. صورتهای آنان پشت پردهی جالمانند برقع پنهان بودند، حجابی چیندار که از سر تا پا را میپوشاند و زنان را به موجودات بیروح تبدیل کرده بود. تنها قسمت قابل دید بدن آنان، دستان پینهخوردهیشان بودند که از زیر برقع به طرف رهگذران دراز میشدند. همه سرد و گرسنه بودند. به خاطر ماه رمضان، رستورانتها و دکانها خالی بودند. دستفروشیها آب میوه و بیسکویت وارداتی کهنه را میفروختند، اما در تمام شهر یک تخم مرغ برای خوردن پیدا نمیشد.
من برای نیویورک تایمز گزارش میدادم و یکی از چندین خبرنگارانی بودم که در هفتههای پس از حملهی یازدهم سپتامبر به این منطقه فرستاده شده بودند. مجذوب کشمکش امریکا در افغانستان، خودم را برای بیشتر از یک دهه در این کشور ماندگار یافتم. مردم افغانستان میخواستند طالبان را سرنگون کرده و به استقبال صلح بروند، فقط به خاطر اینکه زندگی آرامی داشته باشند و نفس راحتی بکشند. آنها به جنگی کشانده شده بودند که خواست تعداد خیلی اندکی از آنان بود. کارم را در شبه جزیرهی بالکان ترک و بقچهام را به مقصد کابل بستم و حتا زمانی که توجه جهان از آنجا به عراق کشانده شد، من آنجا ماندم. برای من، افغانستان همواره مهمترین موضوع خبر و گزارش بود. افغانستان جایی بود که 11 سپتامبر از آنجا کلید خورد و سرانجام، باید پاسخش را میگرفت. آنجا جایی بود که زندگی من به عنوان گزارشگر آغاز شد و جایی که موج عظیم اسلامگرایی که اکثر جنگهای امروز را انگیزه و نیرو داده است، از آنجا برخاست.
پیش از 2001، نزدیک به هشت سال بود که دربارهی جنگ گزارش میدادم: پنج سال در روسیه، جایی که من از نزدیک جنگ چچین را پوشش میدادم و سه سال در شبه جزیرهی بالکان که واقعهنگار جنگ کوزوو و سرنگونی سلوبودان میلوسویچ برای نیویورک تایمز بودم. هنگام رویداد 11 سپتامبر، من دربارهی جدیترین نگرانی ناتو گزارش میدادم؛ نطفهی یک جنبش جنگ چریکی در مقدونیه، در مرز با کوزوو بسته شده بود. حمله بر برجهای دوگانهی مرکز تجارت جهانی را با دوستان روزنامهنگار خود در بار یک هوتل در اسکوپیه، روی صحفهی تلویزیون تماشا کردم. فورا فهمیدم که در پس این حمله اسامه بنلادن قرار دارد. من فهمیدم که داستان به افغانستان بر خواهد گشت و به حال مردم افغانستان تأسف خوردم.
از هنگام آغاز یورش شوروی بر افغانستان، این کشور برای مدت نزدیک به بیست سال، بازتاب گستردهای در زندگی من داشت. به عنوان دانشجوی زبان روسی، من سربازان مست ارتش سرخ را که از افغانستان برگشته بودند، در یک بار شوروی ملاقات کردم. رسما هیچگاهی بر این جنگ اعتراف نشد، اما این سربازان داستانهایی از جنگجویان چریکی افغانستان قصه میکردند که مو را بر تن آدم راست میکرد. از جمله اینکه آنان سربازان اسیر میدان نبرد را مثله میکردند. جانب دیگر این داستان را من از زبان پدرم شنیدم که خبرنگار یک شبکهی تلویزیونی بریتانیایی و با مجاهدین بود. او تصاویر پناهجویانی را با خود آورده بود که پیاده از کشور خارج میشدند، روستاییانی که برای مقابله با جیتها و چرخبالهای شوروی سلاح به دست گرفته بودند و اسیران روسیای که دربارهی کار شاقه و استفاده از مواد مخدر در هنگام خدمت صحبت میکردند. این کشور، ویتنام اتحاد شوروی بود. من مجذوب آن شده بودم. در دههی 1990، من به پاکستان و افغانستان سفر کردم و با چشمانم سر کوههای دشوارگذر و درههای سبز زمردی هندوکش را دیدم و افغانستانیهایی را ملاقات کردم که حتا در غربت اردوگاههای پناهندگی، مهربان و خوشطبع بودند.
همچنان، در آن زمان من جهادیهای بینالمللی را در شهر پشاور پاکستان دیدم. ما آنها را وهابیها میگفتیم که یک فرقهی اسلامی بنیادگرا است که ریشه در عربستانی سعودی دارد. آنها جنگجویان سرسخت بودند. عربها و مردمانی از شمال افریقا که میخواستند ما را بر روی سرک لِه کنند و پزشکان مصری و کویتی که نسبت به ما غربیها، تکبر دشمنانه نشان میدادند. ما در آن زمان نفهمیدیم، اما آنان آغاز بنلادن و القاعده بودند. آنان با بلندپروازیهای نظامیشان، تهدیدی برای مردم افغانستان بودند. بعد از بیرون شدن شوروی از افغانستان، آنان به دنبال بهانهای برای جنگ میگشتند.
در سال 1995 با وهابیها در چچین برخوردم و دیدم که چطور آنان هدف شایستهی چچینیها برای رسیدن به خودمختاری را تبدیل به یک جنگ افراطی اسلامگرایانه کرده بودند. آنان عزمشان را جزم کرده بودند که آتش بزرگ جنگ را در سراسر منطقهی مسلماننشین قفقاز شمالی، شعلهور سازند. عربها مردم چچین را دشمن یکدیگرشان ساختند و در سال 1999، جنگ دومی در این جمهوریت دامن زدند و مصیبت و ویرانی بیشتری بر این قلمرو کوچک تحمیل کردند. آنان بر افغانستان و پاکستان مصیبت و تباهی خیلی بیشتری تحمیل کردند. آنان رویای ایجاد یک خلافت اسلامی را در سر میپروراندند که آسیای جنوبی و مرکزی را در برمیگرفت و در آن در حدود 500 ملیون مسلمان زندگی میکردند. پاکستان، نخستین کشور اسلامی دارای سلاح هستهای، در مرکز آن قرار داشت. همزمان با آشکار شدن گرایشهای تندروانه، بعضی از ما چشمدیدهای خود را دربارهی آنان نوشتیم. اما هیچیک از حکومتهای غربی، از وجود آنان نگران نبودند.
اکنون، با رفتن به جنگ در سال 2001، ایالات متحده بر تلهی اسلامگرایان پا نهاد. این درست همان چیزی بود که القاعده میخواست: بار دیگر تبدیل شدن افغانستان به میدان جنگ برای جنگجویان اسلامگرا علیه یک ابرقدرت. شکار و گروگان شوربخت آنان، بار دیگر مردم افغانستان بودند.
این جنگ، طولانیترین جنگ آشکار امریکا خواهد بود. پس از سیزده سال، در آیندهی نزدیک، راهحلی برای آن به نظر نمیرسد و حمایت از این جنگ در داخل امریکا کاهش یافته است.
مسئلهی افغانستان برای تعداد خیلی اندکی از امریکاییها مهم است و من تصمیم گرفتم که دَینم را نسبت به تمام آنانی که در گرداب افغانستان گیر ماندهاند، ادا کنم و رویدادهایی را ثبت تاریخ کنم که خودم شاهد صحنهی آن بودم.
این جنگ یک فاجعه است و جان هزارها آدم را گرفته و خیلی طولانی شده است. مردم افغانستان هیچگاهی طرفدار تروریزم نبودهاند. با آنهم، سزای حملات 11 سپتامبر را آنان متحمل شدند. پاکستان که ایالات متحده آن را متحدش تصور میکرد، بدعهد ثابت شده است و به خاطر اهداف شرورانه و هژمونیک خود، خشونت در افغانستان را تحریک و مهندسی میکند. جنرالها و ملایان پاکستانی به مردم خود، همسایهیشان افغانستان و متحدان ناتوی خود، بزرگترین آسیب را رساندهاند. دشمن واقعی پاکستان بوده است، نه افغانستان. ایالات متحده و ناتو، همواره در اشتباه و به اصطلاح نظامی، «در تعقیب» شورش بودهاند و با نادیده انگاشتن آن، علیه عراق اعلام جنگ کردند. اشتباه مرگبار این بود که به شورشیان فرصت داده شد، آن قدر قوی شوند که شکست دادن آنان، هنوز هم زیر سوال است و به قیمت جان هزارها انسان تمام شده است. سیاستمداران و دیپلماتها، به استثنای شمار اندک، با تملق میگفتند که ما هیچاهرم فشاری بالای پاکستان نداریم و در غفلت محض بهسر میبردند.
من شاهد خیزش مجدد طالبان بودم که هر لحظه زنگ هشدار آن بلندتر به صدا درمیآمد و سرانجام، با اندوه عمیق این خیزش را تماشا میکردم، چون میشد از آن جلوگیری کرد. من اکثر صحنههای این کتاب را شاهد بودهام. بیشتر کسانی را که در این کتاب از آنان نام برده شده، ملاقات کردهام و برداشت دسته اول آنان از رویدادها را با گوشم شنیدهام. با بازگویی این رویدادها، من برههی دست اولی از تاریخ این سالها را روایت میکنم. چنانکه گزارشدهی از جنگ همیشه روایت نسبی از آن است، این کتاب ثبت نسبی رویدادهاست. اما چیزی است که من و شمار زیادی از مردم افغانستان، شاهد آن بودهایم. از سال 2001 تا سال 2011 من در کابل زندگی کردم، جای پایی در پاکستان نیز داشتم. به سراسر افغانستان و اکثر جاهای پاکستان سفر کردم. از سال 2012 تا سال 2013، برای نه ماه برگشتم تا این کتاب را بنویسم. در جریان دوازده سال، من آشنایان و دوستان زیادی را در بمبگذاریها و آتشباریها از دست دادم و کسان دیگری را که نزدیک بودند، دیدم که به شکل بیرحمانهای معیوب شدند. من در این جنگ، خودم را بیطرف وانمود نمیکنم. من همسو با قربانیان هستم. رنج انسانی این جنگ، خیلی بزرگ بوده است و ما وظیفه داریم دربارهی دلایل چنین فاجعهای تأمل کنیم.
کابل، افغانستان
می 2013
ادامه دارد…
I used to be suggested this web site through my cousin. I am
now not sure whether or not this publish is written by means of him as no
one else realize such designated about my difficulty. You’re wonderful!
Thank you!