وقتی «هاروکی موراکامی» پشت میز آشپزخانه‌ی خود نشست تا اولین رمان خود را بنویسد، احساس می‌کرد زبان مادری‌اش، سد راهش قرار گرفته است. افکار او، آن‌طور که در سال 2015 گفت، از ذهنش که «طویله‌ای پر از گوسفند» گشته بود، بیرون می‌پریدند. پس از آن موراکامی، با واژگان محدود و اصطلاحات ساده‌ی دم‌دستش، سعی کرد به زبان انگلیسی بنویسد.

ایان ماریانا پوگوسین
مترجم: جلیل پژواک

آموختن یک زبان جدید بسیار شبیه به واردشدن به یک رابطه جدید است. بعضی‌ زبان‌ها سریع با آدم دوست می‌شوند و بعضی‌های دیگر که از سر و کول‌شان فرمول و ساختارهایی برای روز امتحان بالا می‌رود، روز آخر حافظه‌ی شما را تنها می‌گذارند. مواردی هم وجود دارد که برخی زبان‌ها، چه اتفاقی یا چه در نتیجه ادیسه‌ی مادام‌العمر، شما را به مرز عشق سوق می‌دهند.

این‌ها زبان‌هایی هستند که شما و تمام وجود شما را مصرف می‌کنند، زیرا شما هرکاری می‌کنید تا آن‌ها را از آن خود کنید؛ شما ساختار نحوی آن را مطالعه می‌کنید، دفترچه‌های‌تان را با حروف جدید پر می‌کنید و قلم خود را بارها و بارها روی منحنی‌ها و کناره‌های حروف جدید می‌کشید؛ انگار دارید با انگشتان خود چهره‌ی معشوقه‌ی‌تان را لمس می‌کنید. واژه‌ها روی کاغذ شکوفا می‌شوند. واج‌ها و ملودی‌ها درهم می‌آمیزند و جملات، حتا وقتی ناشیانه از دهان شما بیرون می‌پرند، عطر می‌گیرند. شما شروع می‌کنید به حفظ نظم و نثر و تیتر روزنامه‌ها تا در غروب دیگر و طلوع دیگر، آن‌ها را در نوک زبان خود داشته باشید.

فعل پس از قید، اسم پس از ضمیر، این‌طوری رابطه‌ی شما با زبانی که دارید می‌آموزید عمیق‌ و عمیق‌تر می‌شود. با این‌حال، هرچه شما به معشوقه‌ی‌تان نزدیک‌تر می‌شوید، از وجود خلائی سراب‌مانند بین خودتان آگاه‌تر می‌شوید. این خلاء دانش، وسیع است، بسیار وسیع. برای گذشتن از آن، شما باید عمر خود را پای رسیدن به معشوقه‌ی‌تان بگذارید. ولی شما نمی‌ترسید، زیرا مسیر رسیدن به محبوب‌تان را کنجکاوی و شگفتی حتمی، درخشان جلوه می‌دهد. لای حروف جدید و صداهای جدید چه حقیقتی منتظر است تا شما آن را کشف کنید؟ آیا این حقیقت در مورد جهان است؟ یا درباره‌ی خودتان؟

سرخوشی این رابطه، مانند همه‌ی روابط دیگر، سرانجام از بین می‌رود. وقتی عقل شما سرجایش برمی‌گردد، شما همچنان به مطالعه و حفظ، گوش‌دادن و صحبت‌کردن ادامه خواهید داد. لهجه‌ی شما درست‌نشدنی است. قوانین بی‌پایان‌ هستند و استثنائات همچنان. واژه‌ها، مانند درود بر تو، رحمت بر تو، روزی روزگاری‌، جادوی خود را از دست می‌دهند، اما سرسپردگی شما به آن‌ها، نیاز شما به آن‌ها، جدی‌تر از همیشه خواهد بود. شما به قدری از خانه‌ دور می‌شوید که بازگشت ممکن نیست. شما نسبت به حسن نیت آن‌ها خود را متعهد و در عین حال آسیب‌پذیر احساس می‌کنید. زبان جدید به مناسبت عهد و پیمان تجدید‌شده‌ی شما، هدیه‌ای از جنس الهام و ارتباط، نه‌تنها به دیگران جدید بلکه برای شمای جدید، ارزانی می‌کند.

بسیاری از نویسندگان پرآوازه از هدایای که زبان‌های غیرمادری‌شان به آن‌ها ارزانی داشته، بسا شاد گشته‌اند. برای مثال، «ولادیمیر ناباکوف»، فقط چند سال بود که در ایالات متحده زندگی می‌کرد که «لولیتا» را نوشت؛ اثری که به‌عنوان «نامه‌ی عاشقانه‌ یک چندزبانه به یک زبان» مورد ستایش قرار گرفته و به نسبت آن، ناباکوف را «استاد نثر انگلیسی» خواندند. «ساموئل بکت» ایرلندی، برای فرار از درهم و برهمی انگلیسی به زبان فرانسوی می‌نوشت. «یان مارتل» کانادایی در نوشتن نه از طریق فرانسوی که زبان مادری‌اش بود بلکه از طریق انگلیسی، به موفقیت دست یافت. او می‌گفت که انگلیسی زبانی است که برای وی «فاصله‌ی کافی برای نوشتن» فراهم می‌کند. این فاصله «الیف شفق»، رمان‌نویس ترکیه‌ای را وقتی درباره‌ی نوشتن به زبان غیرمادری‌اش یعنی انگلیسی سخن می‌زند، به خانه نزدیک می‌کند.

وقتی «هاروکی موراکامی» پشت میز آشپزخانه‌ی خود نشست تا اولین رمان خود را بنویسد، احساس می‌کرد زبان مادری‌اش، سد راهش قرار گرفته است. افکار او، آن‌طور که در سال 2015 گفت، از ذهنش که «طویله‌ای پر از گوسفند» گشته بود، بیرون می‌پریدند. پس از آن موراکامی، با واژگان محدود و اصطلاحات ساده‌ی دم‌دستش، سعی کرد به زبان انگلیسی بنویسد. هنگامی که خواست جملات انگلیسی جمع‌وجورش را که به گفته‌ی خودش عاری از «هرگونه چربی اضافی» بودند، به جاپانی ترجمه کند، سبکی به وضوح بی‌پیرایه از درون آن متولد شد که دهه‌ها بعد مترادف شده است با موفقیت جهانی این رمان‌نویس جاپانی. وقتی «جومپا لاهیری» برنده جایزه «پولیتزر» شروع به نوشتن به زبان ایتالیایی -زبانی که سال‌ها دوستش داشت و در حال آموختنش بود- کرد، احساس می‌کرد که دارد با دست ضعیف‌تر خود می‌نویسد. او احساس «بی‌حفاظی»، «بی‌اطمینانی» و «بی‌وسیله‌گی» می‌کرد. با این‌حال، لاهیری سال‌ها بعد، در 2015، نوشت که او با نوشتن به زبان ایتالیایی احساس می‌کند سبک و آزاد، محافظت‌شده و دوباره متولد شده است. او گفت که ایتالیایی باعث شد تا دوباره کشف کند که چرا می‌نویسد؛ برای «لذت‌بردن و همچنین ضرورت.»

اما امور قلب به ندرت شاهدان امور را دست‌نخورده باقی می‌گذارد. از جمله زبان‌ مادری ما را. مادرکلانم مجموعه‌ای از نامه‌هایی را نزد خودش حفظ کرده که من بعد از رفتنم از ارمنستان به جاپان به او نوشته بودم. گاه‌گداری پاکت‌ نامه‌ها را که تمبرهای جاپانی دارند و مادرکلانم آن‌ها را درست کنار گذرنامه‌ی خود نگه می‌دارد، بیرون می‌کشد و برایم می‌خواند. او با افتخار می‌گوید که تمام واژه‌های به‌ کاررفته در آن نامه‌ها را با دل و جان می‌فهمد. روزی که بین من و مادرکلانم فاصله‌ای جز یک قاره و صفحه‌نمایش لپ‌تاپم نبود و داشتیم صحبت می‌کردیم، سرش را تکان داد.

او در حالی‌ که داشت جملات مرا از پشت عینک بزرگش مرور می‌کرد، با لحنی که یمن بد می‌داد، به من گفت وضعیت تغییر کرده است. او گفت که با هر حرف، چیزی در آن پشت، در حال تغییر است.

به او گفتم مادرکلان، البته که اوضاع تغییر کرده و تغییر می‌کند؛ من به جاپان نقل مکان کرده‌ام، به بلوغ رسیدم و…

او با لحنی تأسف‌آمیز، لحنی که گویا ابراز پشیمانی معلمی باشد، گفت که نوشتنت تغییر کرده است. گفت که اولش اشتباه املایی عجیب‌وغریب در این‌جا و آن‌جای نامه‌هایت دیده می‌شد و بعدش شروع کردی به نوشتن فعل و اسم در جاهای غلط.

سکوتی بین ما حکم‌فرما شد. نگاهی به چیدمان حروف انگلیسی صفحه‌کلید لپ‌تاپم انداختم.

مادرکلانم از آن‌سوی خط، بیش‌تر برای تسلی دل خودش، گفت که چیز دراماتیکی در کار نیست. اما همین حرف برای من کافی بود تا هر وقت چشمم به خطاهایی که قبلا نداشتم می‌افتد، نفسم را حبس کنم.

مادرکلانم پاکت دیگری را باز کرد. گفت که آه، این هم از نقطه‌گذاری‌هایت.

ناگهان متوجه شدم که چقدر ویرگول زیاد استفاده کرده‌ام و چقدر جملاتم را با نقطه‌ای در انتهای آن‌ها، بد پایان داده‌ام.

مادرکلانم عینکش را برداشت و شروع کرد به پیچیدن گنج کاغذی‌اش درون دستمال‌گردن پدر بزرگ مرحومم. سپس رو به من کرد و با پوزخندی گفت که اوضاع زمانی تغییر کرد که آخرین نامه‌‌ات را به من ارسال کردی. گفت که نامه‌ی آخرت را نیز مانند نامه‌های قبلی با حروف ما نوشته بودی و در آن از کلمات ما استفاده کرده بودی، اما دیگر اصلا ارمنی به‌نظر نمی‌رسید.

حقیقت این است که واردشدن به یک رابطه صمیمی با زبانی جدید اغلب همه‌چیز را رنگ می‌زند. چشم ما انتظار کلمات جدید را دارد. گوش‌ ما به صداهای جدید عادت می‌کند. قلم ما حروف، منحنی‌ها و پیچ‌وتاب‌های جدید را حفظ می‌کند. درحالی‌که این شیدایی حواس ما را فرا می‌گیرد، آناتومی زبان جدید در مغز ما حک می‌شود. برای خود رشته‌های عصبی ایجاد می‌کند. شبکه‌های مغز ادغام می‌شوند. ماده‌ی خاکستری متراکم‌تر می‌شود و ماده‌ی سفید تقویت می‌گردد. سپس، لکه‌های این رنگ جدید در نامه‌هایی که به مادرکلان‌مان می‌نویسیم، ظاهر می‌شوند.

زبان‌شناسان این حالت را «دخالت زبان دوم» می‌نامند. حالتی که در آن زبان جدید با زبان قدیمی‌مان تداخل می‌کند؛ درست مانند وقتی که محبوب جدید‌مان چیدمان اتاق خواب را از نو تنظیم می‌کند و گویا با زبان بی‌زبانی به ما می‌گوید که گذشته‌ات را قاب کن، زین پس قرار است این‌طوری زندگی کنیم. نوشتن به زبان جدید این تداخل (یا به گمان مادرکلانم، این خیانت) را آشکار می‌کند. صحبت‌کردن امکان افشای چنین خیانتی را ندارد. شاید دلیلش این باشد که وقتی صحبت می‌کنیم، واژه‌ها مورد لطف حالت چهره‌، تن صدا و کش‌وقوس زبان‌مان قرار می‌گیرند. اما وقتی همین واژه‌ها را می‌نویسیم، به قول «گی دو موپاسان»، نویسنده فرانسوی، «واژه‌های سیاه روی کاغذ سفید بیان عریان روح است.»

هرچند از آخرین باری که به زبان ارمنی نوشتم دو دهه گذشته است، اما مادرکلانم نباید به‌دلیل مرگ زبان مادری در من، اشک می‌ریخت. زبان‌ مادری، درست مانند عشق اول، دشوار است که فراموش شود. زبان مادری وفادار و بخشنده است؛ حتا وقتی گفتار ما چروکیده می‌شود و نوشتار ما سرشار از خطا و حتا وقتی که حروف زبان مادری ما خارجی به‌نظر می‌رسند و صداهای مادری ما را ترک می‌کنند. آخر زبان مادری ما را کلان کرده است. زبان مادری ما را می‌شناخت وقتی ما هنوز برای خود ناشناس بودیم. زبان مادری ما را به تماشا می‌نشیند وقتی داریم صحبت‌کردن، نوشتن و استدلال‌کردن را یاد می‌گیریم. ما با زبان مادری آموختیم که دوست بداریم و غمگین شویم. زبان مادری ما را با قاعده و قانون، با هنجار و استثنا آشنا کرد. زبان مادری می‌داند که وقتی ما در خانه‌ی خود به مهمان تبدیل شدیم، از در و دیوار آن خانه، از نحوه‌‌ی ترکیب واژه‌های زبان جدید و از روش زمزمه‌ی دعاهای قدیمی، طنین‌انداز خواهد شد. بنابراین زبان مادری، خاموش و بی‌تکلف، ما را که داریم به آغوش دیگری پناه می‌بریم، تماشا می‌کند. زبان مادری نویسندگان پناهنده در آغوش زبان جدید را در مجاورت جهالت و شگفتی، محدودیت و آزادی، هیبت و احترام، سرخوردگی و شادی، به مشاهده می‌نشیند که دارند آنچه را که موراکامی حق ذاتی این پناهندگان «برای آزمایش با امکانات زبان» می‌خواند، تمرین می‌کنند. در آن آغوش، در گیرودار تعلق و تضاد، زبان دختران و پسران خود را در حال پیداکردن خودشان می‌یابد.

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of