بیلاهری کاوسیکان، رییس انستیتوت خاور میانه، دانشگاه ملی سنگاپور
ترجمه: سمیع مهدی، رییس رادیو آزادی در افغانستان
در سال 1956، رهبر اتحاد جماهیر شوروی نیکیتا خروشچف به سفیرهای غربی در مسکو وقیحانه گفت: «شما را دفن خواهیم کرد.» این سخن بیانگر جنگ سرد بهعنوان یک مبارزهی وجودی میان ایالات متحده و اتحاد شوروی بود.
توافق نظر وجود دارد که ایالات متحده و چین در حال یک «جنگ سرد جدید» هستند یا دارند بهسوی آن نزدیک میشوند. این مرحله مبدل به استعاره برای تعریف این رابطه شده است، و البته نهتنها از سوی افراد تنبل یا بیخبر از تاریخ. شخصیتی مانند هنری کیسینجر هشدار میدهد که ما در «کوهپایههای جنگ سرد» قرار داریم. وانگ یی، وزیر امور خارجه چین، ایالات متحده را متهم به سوقدادن روابط دو کشور بهسوی «جنگ سرد جدید» میکند.
تغییری زیاد نیامده است. از 1972، زمانیکه آنها پس از حدود از دو دهه خصومت روابط خود را احیا کردند، تا حدود 2010 روابط ایالات متحده و چین، بهرغم تنش در قضیهی تایوان و برخی مسایل دیگر، بهسوی تعامل تمایل داشته است. درحالیکه تعامل از میان نرفته است، اما رقابت استراتژیک بیشتر بر فضای روابط آنها سایه افکنده و در آیندهی قابل پیشبینی نیز چنین باقی خواهد ماند.
آیا هنوز هم «جنگ سرد» یک استعارهی دقیق [برای تشریح تقابل میان ایالات متحده و چین] است؟ این سوال ممکن است برخی را بیحد مضطرب کند، اما استفاده بیش از حد استعارههای نامناسب، ممکن است سبب تحقق آنها شود. بنابرآن، بهجای کاربرد بیپروای آن، بهتر است این اصطلاح به دقت مورد مطالعه قرار گیرد.
جنگ سرد، فقط یک دورهی رقابت خطرناک و تنش میان ایالات متحده و اتحاد شوروی نبود. در هر نوع نظم جهانی میان دولتهای مستقل، رقابت و تنش وضع عادی دانسته میشوند و به درجههای مختلف وجود دارند. آنچه خروشچف در 1956 گفت در واقع چنین بود «خوشتان بیاید یا نه، تاریخ با ماست. شما را دفن خواهیم کرد!» اما هفت سال پس او چنین وضاحت داد: «باری گفته بودم شما را دفن خواهیم کرد، و دردسر فراوان نصیبم شد. البته، ما شما را با بیل دفن نخواهیم کرد. طبقهی کارگر خودتان شما را دفن خواهد کرد.»
ایدیولوژی جنگ سرد ایالات متحده و شوروی را از رقابتهای سنتی قدرتهای بزرگ متمایز میکرد. در عمل هردو جانب برخورد عملگرایانه داشتند و بازدارندگی هستهای گزینههای آنها را محدود کرده بود. اما عنصر ایدیولوژی هرگز در محراق تلاشهای امریکا و شوروی برای تغییر نظم جهانی در جهت منافع و دیدگاه خودشان قرار نداشت. برای حزب کمونیست اتحاد شوروی، به گونهی خاص، باور ایدیولوژیک «جبر تاریخی» حق آن برای حاکمیت را مشروع میکرد و تصور آن از منافع شوروی برخاسته از آن باور ایدیولوژیک بود.
در جولای 1961، یکی از بلشویکهای قدیمی که آن زمان زنده مانده بود، به آلمان شرق چنین هشدار داد: «مارکسیزم در آلمان به دنیا آمده بود… اگر سوسیالیزم در جمهوری دموکراتیک آلمان پیروز نشود، اگر کمونیزم خود را در اینجا برتر و حیاتی ثابت نکند، پس ما برنده نخواهیم بود. موضوع برای ما تا این حد بنیادی است.» سالها بعد، خروشچف اعتراف کرد که این ناکامی جمهوری دموکراتیک آلمان بود که نتوانست نظام خود را به اندازهی جذاب بسازد که جلو فرار بهترین و شایستهترین شهروندان آلمان شرق به غرب را بگیرد؛ موضوعی که برپایی دیوار برلین را اجتنابناپذیر میکرد.
در سال 2003 اساسنامهی حزب کمونیست چین به گونهای تعدیل شد که به «نیروهای مولد پیشرفته» -به زبان واضحتر، سرمایهداران– اجازه دهد به حزب بپیوندند. این تغییر سبب پایاندادن به هر ادعایی شد که گویا مشروعیت حزب کمونیست چین وابسته به نقشش بهعنوان پیشاهنگ مبارزهی طبقاتی است. حزب کمونیست چین حالا مشروعیت خود را از ملیگرایی تباری و موفقیتش در «جوانسازی» چین پس از «صد سال تحقیر» میگیرد. با رهبری شی جینپینگ، حزب کمونیست خواهان حمایت تمامی چیناییها بر آن مبنا است. بنابرآن، رد فعالانهی نسخهی «رویای چینایی» از جانب شمار قابل توجه قومیت چینایی ساکن در هنگکنگ و تایوان، تهدید برای مشروعیت حزب کمونیست دانسته میشود.
اعتراضهای هنگکنگ و پیروزیهای مکرر حزب مترقی دموکراتیک در تایوان با استقبال چندان در خاک اصلی چین روبهرو نشده است. اما چالش به اندازهی شکایت 70 سال پیش میکویان در مورد جمهوری دموکراتیک آلمان حیاتی است. به همین دلیل حزب کمونیست تقریبا دیوانهوار تأکید دارد که اعتراضهای هنگکنگ از سوی غرب تحریک میشود. شک ندارم که برخیها در غرب از این آب گلآلود ماهی گرفتهاند. با اینحال، چنانکه باری با یک دوست چینایی به شوخی گفتم، اگر سیآیای و بنیاد ملی برای دموکراسی (National Endowment for Democracy) واقعا مسئول اعتراضهای هنگکنگ بودند، شاید توان آوردن بیشتر از 10 نفر به جادهها را نداشتند.
مسألهی تایوان پیچیدهتر است؛ عمدتا به این دلیل که بدون شک ایالات متحده در برابر هر تغییر خشونتبار در وضع موجود واکنش نشان خواهد داد. اما غرب در شکلگیری یک هویت مستقل تایوانی یا هویت مجزای هنگکنگی، و یا بیباوری که بسیاری از چیناییتبارها در جنوبشرق آسیا و جاهای دیگر در مورد «رویای چینایی» رییسجمهور شی نشان می دهند، هیچ نقشی ندارد. از زمان پایان دورهی سلسلهی چینگ در 1911، اینکه چین چیست و چینایی کیست، سوالهای پیچیده بوده است. پاسخ حزب کمونیست چین به ین پرسشها از حمایت همگانی حتا در داخل جمهوری خلق چین برخوردار نیست.
آمار دقیق برای ما قابل دسترس نیست، اما رشد شهرکهای چینایی (Chinatowns) جدید در شهرهای غربی، به گونهی طنزآمیز نشان میدهد که همین موفقیت اقتصادی «رویای چینایی» به شمار قابل توجه از کسانی که قرار بود از این رویا سود ببرند دلیل برای محافظت از آیندهی چین میدهد، البته اگر بهصورت دایمی از جمهوری خلق چین خارج بیرون نشوند. بیشتر کسانی در مورد «رویای چینایی» حزب کمونیست تردید دارند که تجربهی زندگی روزمرهشان آنها را با این رویا و ابهامات و عدم اطمینان ناشی از آن آشنا ساخته است.
پدیدهی ترک چین از سوی شهروندان این کشور به این دلیل مهم است که چین پس از مائو از لحاظ اقتصادی موفق بوده است. چین در حال حاضر دومین اقتصاد بزرگ جهان است و دیر یا زود، با توجه به نفوس عظیمش، احتمالا از امریکا پیشی خواهد گرفت. این مسأله نگرانیها را در مورد به چالش کشیدهشدن روش توسعهی غرب از سوی چین برانگیخته است. ما نباید اهمیت موفقیت چین را نادیده بگیریم و همچنان نباید آن را بزرگنمایی کنیم.
غرب در برابر یک نکتهی کوچک در سخنرانی شی جینپینگ در نزدهمین کنگرهی حزب کمونیست چین در سال 2017، بدون شک واکنش بیش از حد نشان داد. در آن سخنرانی، شی با تفاخر گفت که چین «یک تجربهی تازه را برای کشورهای در حال توسعه راه میاندازد تا به نوسازی دست یابند. این تجربه گزینهی جدید را در اختیار کشورها و ملتهایی قرار میدهد که میخواهند با حفظ استقلالشان به توسعهی خود سرعت بخشند؛ و این گزینه، حکمت چینایی و رویکرد چینایی را برای حل مشکلات پیشروی بشر ارائه میدهد.» این دو جمله از یک سخنرانی بسیار بلند را بهعنوان چالش حیاتی (Existential Challenge) دانستند که گویا شی حرف با اهمیتِ خارقالعاده گفته باشد. اما شی چیزی را که از مدتها روشن بود، تنها بهگونهی پُرطمطراق بیان کرده بود.
موضوع بنیادی در برابر جهان غیرغربی در سه سدهی اخیر انطباق خود با تعریف غربی از نوگرایی بوده است. موفقترین نمونههای انطباق، یا -اگر نام دقیق این روند را بگیریم- غربیشدن، در شرق آسیا قرار دارد، با جاپان در قرن 19 آغاز میشود و سپس به کوریای جنوبی، هنگکنگ، تایوان، سنگاپور و در کنار دیگران چندین کشور حوزهی آسیان، همه مسیرهای خود را برای انطباق و توسعه پیمودند. چین معاصر تنها آخرین نمونه در این مسیر است. این تفاخر شی که گویا این تجربه منحصرا «چینایی» است، از لحاظ تاریخی نادرست است.
پس از شکست اصلاحات سلسلهی چینگ، تمام تلاشهای چین در جستوجوی ثروت و قدرت مورد نیار برای ایستادگی این کشور در برابر غرب -نخست جمهوریت، بعد سطوح مختلف از کمونیزم- همه به شکلی از اشکال دکتورین و ایدیولوژی غرب را در خود داشته است. غربیشدن البته به معنای ترک کامل هویت، فرهنگ و تاریخ نیست. اما قابل انکار نیست که «سوسیالیزم با ویژگیهای چینایی»، چه «اندیشهها شی جینپینگ» به آن اضافه شود یا نه، ریشه در تجربهی غربی دارد. تجربهی چین تنها به این مفهوم که تجربهی هر کشور بینظیر است، میتواند منحصر به فرد باشد.
با ظهور عصر هستهای، ایالات متحده و اتحاد شوروی، هیچکدام توان محو جانب مقابل با جنگ را نداشتند. رقابت آنها بهشکل روزافزون اقتصادمحور بود؛ اینکه که کدام نظام میتوانست زندگی بهتر را برای مردم فراهم کند و در نهایت در سطح بینالمللی جذابتر ثابت شود. اندیشهی کمونیزم را چین از شوروی اقتباس کرد. با این حال، ترک رابطه با تئوری اقتصادی مارکسیستی-لنینیستی از سوی دنگ شیائوپینگ، رقابت ایالات متحده و چین را در یک بستر ایدئولوژیک کاملا متفاوت از رقابت امریکا و اتحاد جماهیر شوروی قرار داد.
اقتصاد نقش محوریتر در رقابت ایالات متحده و چین دارد. اتحاد جماهیر شوروی اساسا زیر فشار انباشتهی ناکارآمدی اقتصادی خود فروپاشید. بهنظر نمیرسد چین با چنین سرنوشت روبهرو باشد. تضاد بین رشد چین و دشواریهایی که اقتصاد غربی در جریان یک دههی گذشته با آن دست و پنجه نرم میکند، در عوض ژانر کاملی از اظهارنظرها دربارهی افول غرب و برتری سیستم چین را ایجاد کرده است. برخی از صاحبنظران تمام وقت خود را صرف این فرضیه کردهاند که چین به نوعی «برنده» شده است.
رشد اقتصاد چین چشمگیر و غیر قابل انکار است. اما تفاوت نظامهای امریکا و چین به اندازهی تفاوت نظام ایالات متحده با اتحاد شوروی برجسته نیست. از این رو، این یک نگرانی یا امید بهجا نیست که تصور کنیم اگر سرمایهداری شکست خورد، کمونیزم جای آن را خواهد گرفت.
در طول قرن 20، تفاوت نظام میان «سرمایهداری» امریکایی و «کمونیزم» شوروی بنیادی بودند: در اساس، اقتصاد باز و اقتصاد رهبری شده باهم رقابت میکردند. در آن زمان، پیوندهای اقتصادی میان ایالات متحده و اتحاد شوروی ناچیز بود. در اصول، گرچه نه همیشه در عمل، مسکو سیاست اقتصادی استبدادی داشت – دستکم در حوزهی نفوس خودش. تحت چنین شرایط، تا حد معقول به نظر می رسید که رقابت اقتصادی میان ایالات متحده و شوروی دوقطبی و یک بازی با حاصل جمع صفر دانسته شود.
در قرن 21، چین پسا-مائو و ایالات متحده چنان در اقتصاد جهانی نقش مرکزی دارند و به اندازهی باهم و اقتصادهای دیگر در یک وابستگی دوجانبه درهم تنیدهاند که تعریف رقابت آنها به شکل دوقطبی، نامعقول است. تفکیک میان تمام زمینهها به همان اندازه توهمزاست که تصوری ایجاد یک سیستم جاگزین از سوی چین. روابط ایالات متحده و چین بدون شک در حال ساده انگارانهی بُرد-باخت، که هم دستگاه تبلیغاتی حزب کمونیست چین و هم ادارهی ترمپ علاقه دارند چنان جلوه دهند، قرار ندارد.
حالا اقتصاد ایالات متحده و دیگر اقتصادهای غربی، و همچنان اقتصاد چین پسا-مائو، همه اقتصاد مختلط است. تفاوت آنها در میزان توازن میان بازار و عناصر مدیریتشده از سوی دولت در نظامهای آنهاست. درحالیکه هنوز هم این تفاوتها مهم است، اما دیگر کامل و بنیادی نیست. ایالات متحده و چین هردو نیاز دارند توازن خود را دوباره ارزیابی کنند. دیده میشود که دریافت چارچوب مفهومی برای تشریح تقابل اقتصادی ایالات متحده و چین کار ظریفتر از دوران جنگ سرد است.
برای ایالات متحده و سایر اقتصادهای غربی، چالش اصلی این است که چگونه با کاهش نابرابرای و سایر نقاط ضعف جهانیشدن که با با اصولزدایی نئولیبرال برجسته شده، از تداوم نظام خود اطمینان حاصل کنند. این رویکرد نیازمند مداخلهی دولتها و دیگر منابع، یا حد اقل تغییر در اولویتبندی سیاستهای اجتماعی موجود است تا منابع برای اهداف دیگری به مصرف برسند. قراردادهای اجتماعی موجود غربی بهدلیل دگرگونی در جمعیت، به هرصورت، پایدار نخواهد بود.
دموکراسیهای غربی همواره تا اندازهی ناکارآمد بوده است. سیستم توازن قوا در برابر تمرکز قدرت تصمیمگیری دموکراتیک را کُند کرده است. تا اواخر قرن بیستم، در بسیاری از دموکراسیهای غربی شمار احزاب سیاسی محدود بود و اکثریت آنها در واقع سازمانهای الیگارشی بودند که بر بنیادهای دموکراتیک بنا یافته بودند. این روش نظامهای سیاسی قابل مدیریت به بار میآورد.
نوت: این نوشته بار نخست در مجلهی گلوبل بریف نشر شده است.
ادامه دارد…
+++
چین، همسایهی ما و یکی از دو قدرت بزرگ جهان، در حال گسترش نفوذ اقتصادی، سیاسی و امنیتی خود در حوزههای آسیای میانه و جنوب آسیا است. این کشور با راهاندازی پروژهی بلندمدت کمربند و راه «BRI» و احیای راه باستانی ابریشم، هوای تسلط بر شاهراههای اقتصادی ایروشیا، شرق میانه، افریقا، حوزهی دریای جنوب چین و حتا امریکای جنوبی را در سر دارد. افغانستان، از لحاظ حغرافیایی در میان شاهراه زمینی «کمربند» و بزرگراه بحری «راه» افتاده است. با خروج زودرس نیروهای امریکایی و همپیمانان غربیاش از افغانستان، نقش کشورهای منطقه، بهویژه چین، احتمالا تعیینکنندهتر از هر زمانی دیگر میشود؛ اما شناخت حلقات دیپلماتیک، دانشگاهی، رسانهها و افکار عامهی افغانستان از این «ابرهمسایه» چیست؟ تا چه حد سیاست خارجی آن کشور پیرامون آسیای میانه و جنوب آسیا برای ما قابل فهم است؟
با ترجمه و نشر مقالههای اکادمیک که بیشتر در حوزههای دانشگاهی و یا مراکز معتبر پژوهشی تولید شده، تلاش داریم روزنهای برای مخاطبان در شناخت چین و برنامههای آن کشور برای منطقه و کشورما بگشاییم. ارزش علمی، تازگی، بیطرفی و عمق تحلیل مقالهها، معیارهای انتخاب ماست. آقای سمیع مهدی، خبرنگار و استاد دانشگاه کابل، پذیرفته است که هفتهی یک مقاله برای نشر در این بخش به اطلاعات روز بفرستد. البته این کار پاک از اشتباه و کوتاهی نخواهد بود و در این مسیر نیاز به نقد و رهنمایی کسانی که این ستون را دنبال میکنند داریم.
