ایران درگیر جنگ است. گمان نمیرود که این جنگ (تا آنجا که مربوط به عوامل بیرونی میشود) بسیار طولانی شود. امریکا و اسرائیل هر وقت که جنگ را از جانب خود خاتمه بدهند، ایران نیز ناگزیر خواهد بود آن را خاتمهیافته اعلام کند. اما پیامدهای این جنگ، از نظر مناسبات سیاسی-اجتماعی و اقتصادی در داخل ایران، تا سالها ادامه خواهند یافت.
مهمترین نکته در این جنگ این نیست که سیستم روابط بین الملل چهقدر ناعادلانه است. مهمترین نکته در این جنگ این هم نیست که کدام طرف پیروز خواهد شد و کدام طرف شکست خواهد خورد. نکتهی اساسی در این میان پاسخ به یک پرسش بنیادین دیگر است: جمهوری اسلامی ایران چه گونه به این جا رسید؟
قبل از این که به این سوال پاسخ داده شود، ذکر این نکته نیز اهمیت دارد که حکومت جمهوری اسلامی ایران در حالی مورد حملهی دو کشور دیگر قرار گرفته است که از نظر داخلی نیز با اعتراضات گستردهی شهروندان ایرانی روبهروست. به بیانی دیگر، این حکومت ناگزیر است در وضعیتی با دو کشور قدرتمند دیگر بجنگد که در داخل ایران بخش بزرگی از جامعه برای فروپاشی حکومت این کشور لحظهشماری میکنند. در اعتراضات ماههای اخیر در ایران، هزاران تن از معترضان توسط حکومت ایران کشته و زخمی شدند.
مسیر طیشده
دولت جمهوری اسلامی ایران در سال 1357 شمسی، پس از سقوط حکومت شاه، روی کار آمد. از آن زمان تا امروز 47 سال میگذرد. حکومت روحانیان، تقریبا بلافاصله پس از پیروزی انقلاب، دست به سرکوب افراد و جریانهایی برآوردند که منتقد و مخالف حاکمیت انحصاری روحانیان رادیکال آن زمان بودند. این جریان سرکوب مخصوصا بین سالهای 1359 تا 1363 شدت بیشتر گرفت. در این دوره اکثر منتقدان و مخالفان عمدهی حکومت روحانیان سرکوب شدند. بسیاری از افراد غیرهمسو با جمهوری اسلامی هدف بازداشت، حذف و فشارهای شدید منتهی به تبعید یا فرار ناخواسته از کشور قرار گرفتند. حکومت جمهوری اسلامی احزابی چون نهضت آزادی، جبههی ملی ایران، حزب توده، سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، سازمان مجاهدین خلق ایران و فعالان سیاسی کرد (از جمله حزب دموکرات کردستان ایران)، فعالان سیاسی بلوچ و عرب و بسیاری از مجموعههای سیاسی چپگرا/مارکسیستی را تحت فشار قرار دادند یا با خشونت از عرصهی سیاسی ایران کنار زدند. در کنار اینها، بهائیان، سنیمذهبان و بعضی دیگر از اقلیتهای مذهبی و نیز دیگراندیشان دینی زیر فشار قرار گرفتند. فضای دوقطبی “یا با ما هستید یا علیه ما” از طریق تقسیمبندی جامعه به دستههای انقلابی و “ضد انقلاب” از همان آغاز بر جامعهی ایران حاکم شد.
آنچه سران جمهوری اسلامی به آن توجهی نداشتند یا توجه داشتند اما برای آن اهمیتی قایل نبودند، این بود که گروههای اجتماعی حذفشده از عرصهی سیاسی ایران فقط چند گروه چندصدنفری نبودند. در پشت هر جریان سیاسی و مذهبی یا غیرمذهبی منتقد و مخالف حکومت روحانیان مجموعههای بزرگ اجتماعی بودند که اگر حتا به صورت تشکیلاتی در برابر حکومت نمیایستادند، برای مدیریت جامعه سخن داشتند. این قطبهای اجتماعی ساکتشده ترجیحات و باورهای خود را داشتند و سکوتشان (در فضای ترس و اختناق) به معنای ترک آن ترجیحات یا باورها نبود.
حکومت روحانیان نه تنها اعتنایی به صداهای متفاوت در جامعه نداشت و نه فقط به منتقدان و ناراضیان گوش نمیداد، بلکه بر میزان خشونت و تفرعن خود نیز میافزود. اعدامهای گروهی وحشتناک سال 1367 بخشی از این حکمرانی با مشت آهنین بود که حافظهی ایرانیان را برای همیشه خونین کرد.
فضای دوقطبی سیاسی ایران و اجتناب جمهوری اسلامی ایران از آوردن اصلاحات و اجتناب از رفتن به سوی آشتی ملی بیپیامد نبود. این وضعیت قطعا در سالها و دهههای پیش رو تبعات خود را بار میآورد و آورد. برای نمونه، در سال 2002 میلادی، سازمان مجاهدین خلق -که توسط حکومت جمهوری اسلامی هدف سرکوب خونین قرار گرفته بود- در واشنگتن از وجود تاسیسات هستهای اعلامنشدهی ایران (در نطنز و اراک) پرده برداشت که تنش ایران با امریکا، کشورهای اروپایی و اسرائیل را وارد مرحلهی تازهای کرد. از آن پس، آژانس بین المللی انرژی اتمی میزان نظارت خود بر پروندهی هستهای ایران را افزایش داد.
نیروهای سیاسی به تبعیدرفتهی دیگر ایرانی نیز در این سالها در سراسر جهان تلاش کردند دولتهای دنیا را متقاعد کنند که فشارهای خود را بر حکومت جمهوری اسلامی ایران (در شکل تحریم سران حکومت، قطع رابطهی دپلوماتیک و حتی حملهی نظامی) افزایش دهند. این وضعیت پیامد منطقی و طبیعی چنان حکومتی بود و هست.
آنچه اکنون میبینیم
آنچه حکومت جمهوری اسلامی ایران امروز تجربه میکند، حاصل چهلوهفت سال حاکمیت انحصاری ایدئولوژیک از طریق زور و گردنفرازی در برابر شهروندان ایرانی و ایجاد تنش و نزاع با ممالک دیگر است. بخش بزرگی از جامعهی ایران چنان به تنگ آمده است که حتا از حملهی نظامی کشورهای دیگر (در این مورد امریکا و اسرائیل) بر کشور خود حمایت میکند- به این امید که شاید در این حملههای ویرانگر حاکمان فعلی کشور از مسند اقتدار و حکمرانی ساقط شوند.
نزدیک به نیم قرن حاکمیت روحانیان در جمهوری اسلامی سرانجام کار را به جنگی این چنین ویرانگر کشاند. اما، چنان که گفته شد، این نکتهی اصلی نیست. نکتهی اصلی، و درس اساسی، این است که بسیاری از ایرانیانی که نیم قرن از این حکومت زخم خوردهاند (و این بخش بزرگی از جمعیت ایران است) حالا در این حملهی نظامی خارجی بیشتر چانس رهایی میبینند تا تجاوز بر وطن خود. مگر قرار نبود جمهوری اسلامی اذهان و قلوب ایرانیان را، با تاسیس حکومت مستقل ملی، از نفوذ بیگانگان آزاد کند؟ مگر بنا نبود که حکومت اسلام ناب محمدی ایرانیان را چنان بپرورد که با یک بانگ رهبر همه به صف شوند و از میهن اسلامی دفاع کنند؟
حقیقت آن است- از روی تجربههای مکرر تاریخی- که حکومتهای ایدئولوژیک استبدادی (حتا اگر نیتشان خیر باشد) سرانجام به شر مطلق تبدیل میشوند و مردمانی که تحت حاکمیت چنان حکومتهایی هستند، به هر وسیلهای متوسل میشوند که خود را از این شر رها کنند. افغانستان نیز همین تجربه را دارد. و جاهای بسیار دیگر در پهنهی جهان و طول تاریخ.
نه
افغانستان و ایران فرق دارد
از سوی پاکستان که علیه ما حمله شده است ما با حکومت فعلی یی خویش قدم به قدم ایستاده ایم
و جان خود را به فدا کردن آماده ایم که چون ما الان دیدیم که حکومت که به نفع ما می باشد فقط و فقط همین حکومت اسلامی و روحانی است که حاکمان شان از جمله خود ما هست والان فهمیدیم که سگ و خر که از ملت و وطن ما بالای ما حاکم باشد بهتر است از آن دانشمندان و عاقلان که از دیگران است یا غلامان شان است
آرزو دارم از احساساتم دل زده نشوید والسلام