در هفتم اکتبر 2001، عملیات دوامدار آزادی اعلام شد. جنگی که بهموجب آن امارت طالبان سقوط کرد، رهبران این گروه و القاعده متواری شدند و حکومت مؤقت با سازوبرگ دموکراتیک ایجاد شد. از آن زمان تا کنون، دو رییسجمهور امریکا آمده و رفتهاند و دانالد ترمپ، سومین رییسجمهوری است که باید در مورد فرجام این جنگ تصمیم بگیرد.
رسانههای امریکایی گزارش کردهاند که ترمپ تصمیماش در مورد مسألهی افغانستان را گرفته و به احتمال زیاد دستکم چهار هزار نیروی دیگر به این کشور اعزام خواهد شد. به این ترتیب، جنگی که به دومین دههی خود نزدیک میشود، سبب شده است که ایالات متحده برای بار دوم تصمیم به افزایش نیرو بگیرد. اما مسألهی اصلی برای شهروندان افغانستان و بهطور قطع برای دولت و مردم امریکا این است که جنگ علیه تروریسم در افغانستان تا کجا ادامه مییابد. به این معنا که آیا زمانی-ولو غیرقطعی-برای پایان جنگ متصور است؟
این پرسش برای هر دو طرف مهم است. چه اینکه دشواری کار ترمپ در مورد افغانستان به دیدگاه شهروندان این کشور در مورد سیاست امریکا در افغانستان باز میگردد. مالیاتدهندگان امریکایی و خانوادههای سربازان کشتهشده در جنگ افغانستان از ادامهی این نبرد خستهاند. تا آنجا که در انتخابات ریاستجمهوری امریکا سخنی از افغانستان چندان بهمیان نیامد، زیرا نقشی در تصمیم شهروندان این کشور در روز انتخابات نداشت. برای مردم افغانستان این پرسش، از جهاتی دیگر اهمیت دارد. در حالیکه بیش از یکونیم دهه از حضور نیروهای نظامی خارجی و کمکهای هنگفت حامیان بینالمللی افغانستان به این کشور میگذرد، هنوز ناامنی و جنگ جدیترین مسألهی شهروندان این کشور است. در قیاس با سالهای گذشته، بهمرور که زمان سقوط امارت طالبان دور شدهایم، ناامنی دوباره گسترش یافته، جنگ شدت بیشتری گرفته و در یکسال اخیر سقوط ولسوالیها به دست طالبان به یک امر معمول تنزل یافته است. بدتر از آن، میراث نظام سیاسی جدید برای مردم، بیکفایتی، فساد مضاعف، تنشهای سیاسی و قانونشکنی و بهمیان آمدن نسل جدیدی از رانتخواران و ثروتمندانی است که با ثروت بادآورده، به سیاست مریز و کجدار ادامه میدهند.
از اینرو، در حالیکه رییسجمهور ایالات متحده تصمیم نهاییاش در مورد آسیای جنوبی و افغانستان اعلام میکند، برای مردمان هر دو کشور، پاسخ دادن به این پرسش-در مورد پایان جنگ-اهمیت بیشتری یافته است.
به نظر میرسد، افزایش نیروی نظامی به هدف تقویت نیروهای دفاعی و امنیتی افغان و سرکوب گروههای تروریستی و افزایش عملیاتهای هوایی، بخشی از راهحل است. اما راهحل نهایی زمانی بهدست میآید که سیاستهای 15سال اخیر در مورد افغانستان از سوی دو کشور بهصورت جدی بازنگری شود. چرا فساد مالی و اداری بدل به رویهی متعارف میان کارمندان و مقامات ارشد دولتی شد؟ چرا هنوز قانونگرایی و شایستهسالاری جایگاه روشنی نیافته و اثرگذاری چندانی در مناسبات درون دولت و دولت و شهروندان ندارد؟ شکافهای سیاسی از کجا میآید؟ و سرانجام چرا تاکنون بسیاری از روندهای اساسی دموکراسی، مانند انتخابات ریاستجمهوری، با شفافیت برگزار نشدهاند؟ پاسخ به این سوالها برای ما عوامل سیاسی، اجتماعی و منطقهیی تداوم جنگ و ناامنی و بیثباتی را روشن خواهد کرد.
از این جهت، در حالیکه باید بر سرکوب جدی تروریستها و اعمال فشار واقعی و بازدارنده بر پاکستان به جد مورد پیگیری قرار بگیرد، مهم است که ریشهها و عوامل ازدیاد فساد، قانونشکنی و اختلاف سیاسی داخلی کاویده و تمهیدی برای عبور از آن سنجیده شود. تا زمانی که دیدگاه جامعی برای حل بحران افغانستان در سطوح مختلف شکل نگیرد و ارادهیی برای تغییر آن وجود نداشته باشد، با اغماض و مسامحه نمیتوان در انتظار آیندهی باثبات و دموکراتیک نشست. خلق چنین دیدگاهی، کار هر دو طرف است.
باید منتظر پایان جنگ باشیم؟
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه