رمان «مرد جعبهیی»، نوشتهی کوبوآبه نویسنده جاپانی، با ترجمهی رامین انوری اخیرا در هرات چاپ شده است. این رمان با سبک ساختارشکنانهای که دارد زندگی مردی را روایت میکند که در درون یک جعبه زندگی میکند و یا لااقل از چشماندازی که بودن در درون یک جعبه برای آدم خلق میکند، به جهان بیرون نگاه میکند. مرد جعبهیی بهشدت از دیدهشدن و شهرت گریزان است و دوست دارد یک بیننده باشد تا اینکه دیده شود. او فکر میکند «در دیدن، عشق نهفته است و در دیدهشدن، انزجار. آدمی لبخند میزند تا درد دیدهشدن را تحمل کند» (مرد جعبهیی، ص۷۱).
کوبوآبه به کافکای جاپان مشهور است و رمانهایش بیشتر درگیریهای درونی آدمها را بیان میکند. رویهمرفته بار معنایی و وجودی رمان «مرد جعبهیی» بیش از دیگر زوایایش برجسته است و درگیریهای درونی انسان را روایت میکند. «مرد جعبهیی» نشان میدهد که دنیای آدمها چقدر پیچیده، چقدر دور از هم و در عینحال چقدر نزدیک بههم است.
از آنجایی که کار ترجمه در افغانستان بسیار کم است و بازار کتاب کاملا وابسته به ترجمههای ایرانیها است من ابتدا تلاش میکنم نکاتی را در مورد اهمیت ترجمه و سپس خود رمان، بیان کنم.
ترجمه همچون تفکر
مراد فرهادپور برای اولینبار در پیشگفتار کتاب «عقل افسرده» نوشت «در دوره معاصر ترجمه به وسیعترین معنای کلمه یگانه شکل حقیقی تفکر برای ماست» (عقل افسرده، ص۱۳). او تفکر موجود در جوامع مثل ایران را تفکر ترجمهمحور نامیده است. معنای سخن فرهادپور این است که اگر امکان ترجمه برای جوامعی مثل ایران وجود نداشته باشد، تفکر از پویایی و تحرک باز خواهد ماند. او سه صفحه بعدتر مینویسد «ترجمه شکلی از تفسیر و نمونهای از تلاش برای فهم دیگری است، و فهم دیگری سویهی ضروری هرگونه خودآگاهی و تأمل در نفس است. پیوند ذاتی فهم نفس و فهم دیگری بنیان کارکرد فرهنگی ترجمه است.» و بعد علاوه میکند «امروزه ما نه فقط به ترجمه آثار کانت و هگل نیاز داریم، بلکه باید نوشتههای ابنسینا و ملاصدرا را هم ترجمه کنیم. البته مسأله فقط به متون فلسفی خلاصه نمیشود. روح ترجمه روحی هرمنوتیکی است که همه سطوح و زوایای حیات فرهنگی را درمینوردد تا شرق و غرب، و گذشته و حال، را با هم آشنا سازد. با توجه به پویایی و تغییر و تحول تاریخی زبان، ما باید اشعار فردوسی و حافظ را نیز برای خود ترجمه کنیم. فهم و تفسیر شرط ضروری هرگونه ترجمه موفقی است، همانطور که هر فهم یا تفسیر موفقی به نوبه خود نوعی ترجمه از زبان متن به زبان مفسر است. در واقع فهم، تفسیر و ترجمه سویههای جداییناپذیر فرایندی واحدند.» فرهادپور در آخرین قسمت پیشگفتار کتابش این ادعای مهم را به میان میآورد: «فقط با نوشتن و حتا غلط نوشتن است که میتوان فکر کرد. و امروز فقط با ترجمه کردن است که میتوان فکر کرد و نوشت.»
به باور اکثر نظریهپردازان عصر کلانروایتها سپری شده و جهان فعلی جهان خردهروایتها است؛ روایتهایی که هر کدام زوایای کوچکی از زندگی بشر در عصر حاضر و مسائل آن را بیان میکند. خردهروایتها از کلیگویی پرهیز کرده و ادعای قاطعیت در مورد چیزی ندارد. بخشی از این خردهروایتها میتواند در قالب داستان و یا رمان ارائه شود. حتا میتوان گفت این داستان و رمان است که جهان فعلی را روایت میکند. از اینرو داستاننویسی بیش از آنکه یک شغل و حرفه باشد یک ضرورت است که بر جهان فعلی تحمیل میشود. از طرف دیگر، و با توجه به اینکه داستانهای و رمانهای ما هنوز التفات چندان به این نکته به خرج نداده است ضرورت است با جهان بیرون در ارتباط شود. این ضرورت در قالب فهم و شناخت دیگری به نیت فهم و شناخت خود ما صورت میگیرد. ما از آنرو میخواهیم با جهان بیرون در ارتباط باشیم که شناخت بهتر از خود و مسائل و مشکلاتمان داشته باشیم. یکی از راههایی که برای دستیافتن به این امر مهم برای ما کمک میکند «ترجمه» است. ترجمه کاریست برای غلبه بر چالشها، و به سخن فرهادپور، امکانی است برای تفکر کردن. نکته مهمتر از اینها اما این است که این ترجمهها باید خوانده شود و مخاطب داشته باشد. اینجا باید به یک مسأله دیگر اشاره کنیم.

جماعت کتابخوان در افغانستان بسیار کم است. ممکن است دلایل فراوان برای اینکار وجود داشته باشد، اما دو نکته بیش از همه برجسته است. اول، نابهسامانیهای سیاسی و وضعیت بحرانی جامعه؛ دوم، رخوت و بیانگیزگی مطلق در میان قشر باسواد و تحصیلکرده برای انجام کار فکری-فرهنگی. بهنظر میرسد بدبختی و نابهسامانیهای سیاسی حتا همین قشر تحصیلکرده را به این نتیجه رسانده که انجام کار فرهنگی و فکری در چنین جامعهای از اساس بیفایده و اشتباه است… . اما از آنجایی که این نوشته به دنبال بازگشایی این مسأله نیست در حد اشاره به این موضوع بسنده میکنیم و صرفا این سوال را مطرح میکنیم که اگر همه ناامید باشند و مبنا را بر این بگذاریم که «هیچچیز در اینجا درست نمیشود» نهایتا ما به کجا خواهیم رسید؟
بنابه نکاتی که در بالا تذکر دادیم ترجمه بهصورت کل، و ترجمه رمان «مرد جعبهیی» به صورت خاص، از جمع کارهای فرهنگی و تولیدی مهم بهحساب میآید. از اینرو کار رامین انوری اتفاق فرخنده و نیک در حوزه فرهنگی کشور بهحساب میآید.
جهانهای آدمی
یکی از زیرعنوانهای رمان «مرد جعبهیی» چنین است: «مرگی در کنار خیابان که صدهزار نفر آن را ندیده گرفتند.» این موضوع برای من تداعیکننده یک واقعیت غمانگیز در کابل است.
همهروزه از مسیر پلسوخته عبور و مرور میکنم. احتمالا نام پلسوخته برای هر کسی که با این محل آشنایی دارد یادآور یک چیز است: معتادان زیرِ پل. در این ایام سرمای سوزناک و هوای آلوده و کشنده که از این مسیر میگذرم تقریبا بلااستثنا هر صبح جسد یکی-دو معتاد را میبینم که زیر پل و گاها هم در بالای پل پخشوپلا شدهاند. آدمهای زیاد از کنار این جسدها بیاعتنا میگذرند تا اینکه سروکله مأموران شهرداری و پولیس پیدا میشوند تا این جسدها را ببرند و در گوشهای از این شهر زیر خاک کنند. هروقت جنازهی یکی از معتادهای زیر پلسوخته را میبینم این عنوان رمان «مرد جعبهیی» به یادم میآید: «صدهزار نفر از کنار این جنازه بیاعتنا گذشتند.» به راستی چهچیزی باعث شده است تا همه از کنار این جنازهها بیاعتنا عبور کنند؟ و مهمتر از آن، چرا این همه اعتیاد و بدبختی؟
هر انسانی معمولا اطرافیانش را بهعنوان آدمهای جداافتاده و بسیار دور از جهان خودش میبیند. یعنی آنها را بهعنوان «دیگری» میبیند و به امکاناتی وجودیِ که حضور آنها برایش فراهم میکند واقف نیست. از اینرو، دیگری را بهعنوان «مزاحم» و یا کسانی که هیچ نقطهای مشترک همراهش ندارد، میبیند. اما طبق فلسفه اگزیستانسیالیسم، و خصوصا فلسفه سارتر، «دیگری» مدام به ما هویت میبخشد. گرچند سارتر دیگری را به چشم خوش نمیدید و میگفت «دیگری، یعنی جهنم» اما همو بود که بازهم میگفت در واقع ما با حضور همین افرادی که آنها را بهعنوان دیگری و جهنم مییابیم، خودمان را بهتر میشناسیم. فیلسوف دیگر به نام مارتین هایدگر اما به گونه بنیادی و رادیکالتر از سارتر این موضوع را بیان کرد و گفت هویت انسان یعنی «در-جهان-بودن.» طبق دیدگاه هایدگر جهان آدمی با حضور گسستناپذیرش در کنار آدمها و خودِ جهان است که معنا میشود. ما موجودی نیستیم که هویتمان را بدون در نظرگرفتن وابستگی حیاتیمان به جهان بیرون معنا کنیم. جهان ما عبارت از درهمآمیزی و پیوند داشتن با جهان بیرون و «دیگران» است.
جهان آدمها با وجودی که در ظاهر دور از هم بهنظر میرسد، اما در حقیقت بسیار نزدیک و شبیه به هم است. احساساتِ چون خشم، غضب، هیجان و فضیلتهای چون سخاوت، بردباری و امثال اینها به همان اندازه که میتواند در زندگی یک فرد تحصیلکرده وجود داشته باشد، در زندگی یک فرد بیسواد و فقیر هم میتواند وجود داشته باشد. موفقیت به همان اندازه که باعث خوشحالی یک آدم درونگرا میشود برای یک برونگرا نیز هیجان خلق میکند. رویهمرفته، قابلیتهای وجود آدمی یکسان است و هیچ قانون و یا محدودیت برای متمایز بودن آنها وجود ندارد. اما بعضی ایدئولوژیها و طرز تفکر باعث میشود این تشابهات نادیده گرفته شده و در نهایت به بعضی انسانها به چشم «دیگری» و یا حتا به چشم یک شی و جسم اضافی دیده شود. «مرد جعبهیی» نمونهی از این افراد است، زیرا دیگران در مورد مرد جعبهیی فکر میکنند که «مرد جعبهیی به سختی دیده میشود. بیشتر به آشغالی میماند که میان نردهها، یا وسط مستراحهای عمومی و یا زیر پلها چپانده شده باشد…» (ص۱۳). اما در بدترین حالتها آدمی جهان خودش را دارد و دارای هویت میباشد: «یک مرد جعبهیی نیز نمیتواند بهسادگی جعبهاش را کنار گذاشته و به جهان عادی بازگردد. زمانی از جعبه بیرون میشود که به جهان دیگری پا بگذارد، دقیقا شبیه حشرهای که مسخ میشود» (ص۳۹).
همانطور که ذاتا هیچ تفاوتی میان آدمها وجود ندارد یک مرد جعبهیی، که از دید دیگران به آشغال تشبیه میشود، میتواند همان درگیریِ را داشته باشد که یک انسان آکادمیک و دانشگاهی با بهترین تسهیلات با آن درگیر میشود. دهها قرن قبل افلاطون در رساله تئهتتوس این دیالوگ را نوشت «سقراط: یقین بارها شنیدهای که میگویند چگونه میتوان شناخت که ما در این دم بیداریم و در حال بیداری گفتوگو میکنیم، یا در خوابیم و تصورات و پندارهایی که داریم رویاست؟»
تئهتتوس: سقراط، یافتن علامتی که به یاری آن بتوانیم خواب را از بیداری بازشناسیم به راستی دشوار است زیرا همهی پیشآمدها در هر دو حال شبیه یکدیگرند. مثلا آنچه تاکنون به یکدیگر گفتهایم ممکن است در خواب بوده باشد همچنانکه هر وقت در خواب سخن میگوییم میپنداریم که بیداریم و در بیداری گفتوگو میکنیم.» مرد جعبهیی کوبوآبه عین همین سخن را تکرار میکند «بلی، شاید کسی که مینویسد من باشم. شاید این منم که مینویسم و تو را تخیل میکنم که مینویسی و مرا تخیل میکنی.» (ص۹۲) این نشان میدهد که مرز و فاصلهیی میان جهان آدمها وجود ندارد؛ امکان درگیریهای وجودی برای همه وجود دارد و جهانهای آدمی ذاتا شبیه بههماند. از اینرو هیچ تفاوت بنیادن میان آن مرد جعبهیی که برای دیگران به مانند آشغال است، و آدمهایی که بیاعتنا از کنارش میگذرد، وجود ندارد.
ولگردان شوربخت
مردم و یا آنچیزی که اکثرا از آن بهعنوان توده و یا طبقه فرودست نام برده میشود، معرِف همهچیز در یک جامعه است. اما در بعضی نظامهای حکومتی به مردم به چشم ابزار و اشیای بیهویت نگاه میشود که اراده و اهمیتی ندارند. یکی از چهرههای سیاسی افغانستان چند سال قبل مردم را «کوچهبازاری» خوانده بود.
جورجو آگامبن در رسالهی وسایل بیهدف مینویسد «هر تفسیری از معنای سیاسی مردم باید کار را از این واقعیت غریب آغاز کند که در زبانهای اروپایی مدرن، این اصطلاح همواره بر فقیران، فرودستان، و حذفشدگان نیز دلالت داشته است» (وسایل بیهدف، ۳۷). و البته این تعریف از مردم در حوزه سیاست مطرح میشود. بهنظر میرسد کوبوآبه در رمان «مرد جعبهیی» نیمنگاهی به سیاست هم داشته و وضع موجود را نقد کرده است. او نارضایتیاش را از وضع موجود در جامعه اینگونه بیان میکند «ولخرجی از بودجه ملی برای تحقیق راجع به مرگ ولگردان، هر طوری که مرده باشند، مجاز نیست» (ص۱۱۷). اما سوال این است که چهچیزی به وجود یک دولت مشروعیت میبخشد؟ یک دولت چگونه میتواند هم مشروعیت خودش را از مردم بگیرد و هم آنها را «ولگرد» خطاب کند؟ مگر نه این است که مردم همیشه ولگرد خطاب میشوند و این ولگردان است که باید بیش از همه زجر بکشند!