واقعگراها باور دارند که سیاست خارجی جزء مهم و حیاتی دولتها در عرصه بینالمللی است. محیط بینالملل از نظر واقعگراها یک محیط انارشیک و ذاتا منازعهخیز است. این حرف واقعگراها ریشه در افکار سیاسی توماس هابز، متفکر سیاسی مدرن دارد. هابز معتقد است که انسانها ذاتا شرور است و دولتها هم از انسانهای شرور و خودخواه تشکیل شده است. البته در قرن ۲۰، کنث والتز نظریهپرداز واقعگرا نیز چنین نظری ارائه کرد. مشاهدات والتز براساس دادهها و فکتهای علمی بود؛ او با بررسی ژنهای موجود در وجود انسان به این نظر رسید که ژنهایی در انسان وجود دارند که سبب شرور بودن انسانها میشوند. پس به همین دلیل دولت در محیط بینالملل باید به دنبال حفظ امنیت و بقای خود باشد. به عبارت دیگر، در محیط بینالمللی باید فقط به خود تکیه کرد و نه به دیگران؛ چون تکیه به دیگران میتواند تبعات سنگین برای دولتها داشته باشد.
سیاست خارجی در حال حاضر یک حوزه بسیار پیچیده و تخنیکی است و موارد متعددی وارد بحث سیاست خارجی شده است. به طور نمونه به موضوعات چون روانشناختی، آمار، ژنتیک، نظریههای سیستمی و غیر سیستمی، نظریه پیچیدگی و آشوب (حوزه هواشناسی)، بازیها (اقتصاد) و جامعهشناسی وارد حوزه تحلیل سیاست خارجی میتوان اشاره کرد. به عقیده دانشوران این رشته، سیاست خارجی ادامه سیاست داخلی است و این سیاست داخلی است که اندازه سیاست خارجی را شکل میدهد، زیرا منافع ملی و اوضاع سیاسی داخلی است که سیاست خارجی را جهت میدهد. اینکه توانایی مادی و منابع قدرت یک دولت تا چه اندازه است، تعیینکننده است. این حرف بدین معنا نیست که محیط بینالمللی تأثیر ندارد. کنث والتز معتقد است که سیاست بینالملل و انارشی بینالمللی است که سیاست خارجی را شکل میدهد. هدف والتز این است که در شرایط هرج و مرج دولتها به دنبال بقا هستند و بقا اصلیترین هدف سیاست خارجی است. به عبارت دیگر، ساختار نظام بینالملل و نوعیت آن تأثیر بر سیاست خارجی دولتها دارد. به طور مثال در شرایط دو قطبی، دولتها نمیتوانند بیطرف باقی بمانند و اگر خواسته باشند که بیطرف باشند بازهم ساختار نظام بینالملل روی سیاست خارجی آنها تأثیرگذار است.
هدف از مقدمهچینی بالا، بیان این مهم بود که سیاست بینالملل محیط آشوبناک، پیچیده، بیرحم و فوقالقاده خطرناک است. یا به عبارت دیگر محیط بینالملل یک محیط هابزی (جنگ همه علیه همه) است. جان مرشایمر اندیشمند برجسته واقعگرایی تهاجمی معتقد است همه دولتها میل و نیات تهاجمی دارند که باید قدرتشان را بیشتر کنند و همه تلاش میکنند وضع موجود را به نفع خود تغییر بدهند. پس در این چنین محیطی باید محتاط بود و از اقدامات احساسی و ایدئولوژیک خودداری کرد. تصمیم در سیاست خارجی باید براساس محاسبات قدرت و توانایی باشد، در غیر آن میتواند بقا و امنیت کشور را به مخاطره بیندازد. دولتها باید بر اثر محاسبات قدرت خود در عرصه بینالملل دست به کنش و واکنش بزنند و از بلوف در سیاست خارجی خود جلوگیری کنند.
کنشها و واکنشهای دولت در سیاست خارجی باید براساس تواناییها و قدرت دولت باشد. تک اقداماتی که هیچ سنخیت و رابطهی با قدرت واقعی دولت نداشته باشد، ناموفق و محکوم به شکست است. یعنی زمانیکه یک کشور فراتر از توانایی و قدرت خود در عرصه بینالملل حرف میزند و دیگران را تهدید میکند، اصولا به منافع ملی و پرستیژ خود لطمه میزند. گاهی قبول یک واقعیت یا هم شکست بهتر از ادامه رفتن به راه غلط است. خیلی از کشورها با بلوفزنی میخواهند به وضعیت که منافع ملیشان نیست ادامه بدهند. مثال خوب آن شوروی در دوران جنگ سرد است. شوروی اگر از رقابت کنار نمیرفت شاید وضعیتشان خیلی بدتر میشد ولی کنار رفتن شوروی از رقابت سبب شد تا این کشور دوباره شگوفا شود.
دولتهای که میخواهند قدرت خود را بیشتر از چیزی که هستند جلوه بدهند لاجرم به شکست میرسند و ادعای قدرتمند بودنشان به لافزنی تبدیل میشود. مثلا تهدید نظامی یک کشور هستهای یا یک قدرت بزرگ توسط کشور کوچک، که توانایی نظامی و قدرت مورد نیاز را ندارد، به پرستژ و اعتبار کشور کوچک لطمه میزند. زیرا این کار عملی نیست و ادامه این کار سبب میشود تا کشور به لافزنی در سیاست خارجی شهرت پیدا کند و اگر کشوری به لافزنی شهرت پیدا کرد دیگر تهدیداتش در روابط بینالملل اعتبار نخواهد داشت. به همین دلیل مورگنتاو تأکید میکند که دولتها باید در سیاست خارجی خود براساس توانایی های مادی حرکت کنند تا به خطر نیفتند.
واقعگراها بهجای بلوفزنی در سیاست خارجی به دولت کوچک و مورد تهدید توصیه میکنند که برای حفظ بقای خود باید به سمت سیاستهای اتحاد و ائتلاف بروند. حالا سوالی که مطرح میشود این است که چرا دولتها بلوفزنی میکنند؟ در جواب میتوان به عوامل مختلف هویتی، هنجاری و سیاسی اشاره کرد.
۱- بعضی اوقات یک مسأله تبدیل به هویت در سیاست خارجی یک کشور میشود و تصمیمگیران سیاست خارجی برای راضی نهگداشتن افکار عمومی به سخنرانیهای پوپولیستی و غیرعملی میپردازند. منازعه کشمیر میان هند و پاکستان تبدیل به موضوع هویتی شده است و سیاست خارجی این دو کشور باید حول محور کشمیر بنا شود و دولتمردان هر دو کشور باید برای جلب رضایت عامه در سخنرانیهای خود به این موضوع و دشمنی تاریخی اشاره کنند. البته این یک تاکتیک است و با این کار میخواهند فشار موجود در داخل را به سمت دیگر سوق دهند. به طور مثال، یک مشکل در داخل کشور به اوج رسیده و امکان دارد این مسأله پایههای حکومت را متزلزل کند. دولتمردان با دشمنتراشی در بیرون از کشور، افکار عمومی را منحرف میکنند و به سمت دیگری جهت میدهند.
گاهی تصمیمگیران برای گرفتن مشروعیت به لافزنی در سیاست خارجی و داخلی رو میآورند. سیاستمداران و دولتهایی که از مشروعیت آنها کاسته شده است تلاش میکنند با لافزنی اذهان عامه را به سمت خودشان جلب کنند. و البته این یک تلاش پوپولیستی برای مهم جلوهدادن خودشان است.