روزمرّگی تا لب گور؛ چگونه کرونا و روزمرّگی دست‌به‌دست هم داده است؟

روزمرّگی تا لب گور؛ چگونه کرونا و روزمرّگی دست‌به‌دست هم داده است؟

آن‌روزها که تنها یک نفر در هرات به ویروس کرونا مبتلا شده بود، مردم افغانستان آن‌قدر سراسیمه و وحشت‌زده شده بودند که تعدادی می‌خواستند مغازه‌های خوراکه‌فروشی را در سطح شهر چپاول کنند. همه سرگردان به دور خویش می‌چرخیدیم و چاره‌ای جز خوردن لیمو و خرید «صابو» نمی‌دیدیم. اگر کسی می‌گفت، لطفا هیجان‌تان را کنترل کنید، به‌شدت از سوی مردم طرد و حتا توهین می‌شد. برای چند روز در کوچه‌های فرعی شهر کابل پشه پر نمی‌زد. شهر خلوت و آرام بود و مردم حتا از شنیدن «ملودی آیسکریم» رعشه و لرزه می‌گرفتند. شمار زیادی به بی‌خوابی شبانه گرفتار شده بودند.

این روزها که فقط براساس آمار رسمی، 19 هزار و 551 نفر به کرونا مبتلا شده‌اند و 309 نفر تاکنون جان باخته‌اند، مردم اما راحت-راحت در کوچه‌ها و خیابان‌ها قدم می‌زنند، این طرف و آن طرف به مهمانی و چکر می‌روند و هیچ نوع آگاهی، هشدار، شیپور و ناقوس نمی‌تواند مردم را از خواب غفلت بیدار کنند. چرا؟

قبل از پاسخ به این سوال قابل یادآوری است، مجبوریت آن بی‌شمار کارگران روزمزد که واقعا نمی‌توانند در خانه بمانند، برای من شدیدا قابل درک است و روی این نوشته به هیچ وجه طرف آنان نیست و همین طور به خیابان آمدن و باز کردن کسب‌و‌کار دکانداران و کسبه‌کاران که فاصله را رعایت می‌کنند، ماسک می‌پوشند و با رعایت توصیه‌های بهداشتی مراقبند تا ویروس کووید 19 از طریق کاروبار آن‌ها گسترش پیدا نکنند، نیز قابل انتقاد نیستند؛ مخاطب این نوشته آن بخش از مردم افغانستان است که بی‌هیچ عذر موجهی، در قبال کرونا بی‌خیالی پیشه کرده و با گشت‌و‌گذار آزاد در سطح شهرها، مسئولیت شهروندی و انسانی خویش را به سخره گرفته‌اند. آن‌هایی که خیال می‌کنند کرونا شایعه است یا احتمال این‌که آن‌ها را کرونا بکشد، فقط پنج درصد است و قبول نمی‌کنند که در صورت آلوده‌شدن، احتمال این‌که آن‌ها کرونا را به انسان‌های دیگر انتقال بدهد و سبب مرگ دیگران شود، صددرصد است. آن‌هایی که با این بی‌مبالاتی‌ها نشان می‌دهند که شدیدا دچار روزمرّگی است و به خواب غفلت فرو رفته‌اند و بیدار نمی‌شوند. چرا؟

یک جواب برای این «چرا»، حکم‌رانی بی‌چون‌و‌چرای «روزمرّگی» بر ساحت روح و روان مردم افغانستان است. اکثریت مطلق ما مردم افغانستان به‌دلیل این‌که یاد نگرفته‌ایم به جهان نگاه کنیم و به فکر فرو رویم و نیز در غیبت کتاب‌خوانی و در فقدان هنر و هنرمندان هستی‌اندیش در روزمرّگی مطلق به‌سر می‌بریم. در آغاز به‌دلیل ترس از کرونا که معنای انضمامی آن «مرگ» است، به مرگ خود اندیشیدیم و از شر «امنیت کاذب روزمرّگی» رها شده و با چنان ترس و هراسی به فکر حفظ و بقای زندگی خود برآمدیم، اما سلطه‌ی روزمرّگی بر ذهن و روان ما به اندازه‌ی فراگیر و ریشه‌دار است که با گذشت سه ماه دوباره و این بار قوی‌تر از پیش به اصل خویش باز گشتیم و خوش‌خیالانه گمان کردیم که کرونا شایعه است، کرونا فقط آمارهای فیس‌بوکی است و مرگ فقط در روزنامه‌ها و تلویزیون‌ها اتفاق می‌افتد! خوب است این جمله از موعظه‌ی معروف «جان دان»، کشیش و شاعر انگلیسی قرن هفدهم را این جا نقل کنم: «و هرگز از دانستن آن‌که ناقوس‌ها برای کی به صدا در می‌آیند، به هیجان نیا؛ برای توست که می‌نوازند.»

کاری به بقیه‌ی عوارض مخرب «روزمرّگی» ندارم؛ به این می‌پردازم که روزمرّگی چطور ما را به کام کرونا برده است؟ اولین عارضه‌ی روزمرّگی این است که ما «هستی» خویش را از یاد می‌بریم. یکی از مسلمات هستی، «مرگ» است. بی‌تردید ما اکنون وجود داریم، ولی روزی می‌رسد که دیگر نیستیم. اگر لحظه‌ای در تنهایی به تفکر عمیق فردی بنشینیم، سکوت کنیم، به گذر زمان دقت کنیم و خود را از پرت‌اندیشی‌های روزانه خلاص کنیم، هستی با تأکید، همین جمله را به ما می‌گوید: «روزی می‌رسد که دیگر نیستیم!» اما روزمرّگی شایع در زندگی و فرهنگ ما، مانع این تفکر عمیق فردی می‌شود و نمی‌گذارد دنیای‌مان را بروبیم و به موقعیت، هستی، مرزها، امکانات، محدودیت‌ها و در نهایت به مرگ‌مان آگاه شویم.

شاید کسی بگوید، همه می‌دانیم که می‌میریم و این ربطی به روزمرّگی ندارد. این جاست که «جان فاولز» رمان‌نویس انگلیسی در رمان «کلکسیونر» خود این‌گونه جواب می‌دهد: «مرگ به سخنرانی می‌ماند که سخنانش را نمی‌شنوید، مگر زمانی که در ردیف اول نشسته باشید.»

او راست می‌گوید. ما مردم افغانستان در درون حباب روزمرّگی، صدای سخنرانی مرگ را نمی‌شنویم. هرچند رسانه‌ها، تلویزیون‌ها، کهن‌سالان، فقرا، بیماران، انتحاری‌ها و این‌روزها کرونا پیوسته و با فریاد در مورد مرگ برای ما سخنرانی می‌کند. ما زمانی صدای سخنرانی مرگ را خواهیم شنید که در ردیف اول نشسته باشیم، یعنی پیر شده باشیم، سرطان گرفته باشیم، در چند قدمی انتحاری قرار گرفته باشیم و یا ویروس کرونا راه گلوی‌مان را تنگ کرده باشد. آن زمان دیگر خیلی دیر شده است. باید از همین حالا به دقت به لحن خون‌سرد سخنرانی مرگ گوش بدهیم و برای نجات زندگی، این فرصت استثنایی و این موهبت بی‌نظیری که هستی در اختیارمان قرار داده است، کاری بکنیم.

ممکن است کاکه‌ها و قلندرهایی پیدا شوند که بگویند ما از مرگ ترسی نداریم. می‌خواهم به‌عنوان کسی که یک بار به مدت چند ماه در «ردیف اول» نشسته بودم، برای آن‌ها هشدار بدهم که ترس از مرگ را با کاکگی، قلندرمآبی و عرفان و فلسفه‌ی رواقی نمی‌شود خنثا کرد. تنها پادزهر ترس از مرگ این است که خوب زندگی کنیم و زیستن را با تمام وجود تجربه کنیم. اما بدبختانه در زیر سایه‌ی روزمرّگی نمی‌شود خوب زندگی کرد و کامل زیست. با این حجم از روزمرّگی وقتی به کرونا گرفتار شدید، ناگهان درمی‌یابید که ساعت زمان بی‌وقفه کار می‌کند و وقتی ایستاد، دیگر حرکت نمی‌کند. ناگهان می‌فهمید که وحشت مرگ در ناخودآگاه ما لانه دارد و مثل شیر درنده زیرپوست مان در غرش است. ناگهان می‌فهمید که این ترس بسیار مشمئزکننده‌تر، غریب‌تر و بدوی‌تر از آن است که حدس می‌زدید. ترسی که پیش از پیدایش زبان و بیان و در فراسوی کلمات و در ماورای حرف و منطق وجود داشته است.

این همه را نوشتم تا این به این جمله که از کثرت استعمال چون فنری شده است که دیگر اسپرینگ نمی‌دهد، معنای دوباره بدهم: «لطفا کرونا را جدی بگیرید!»